خام خام

سلام

میبینم که از ترس اینکه کفاره بدم ساعت ١٢ شب نشستم به وبلاگ نویسی .استرس

هانا

از نصفه شب گذشته بود .هانا تو تختش خواب بود و من داشتم اتاقش رو جمع و جور میکردم .جمع و جور که چه عرض کنم . داشتم محتویات تمام کشوها و کمد ها رو از وسط  اتاقی که صبح ترو تمیز بود  جمع میکردم. و به  زمین و زمان و  به یاد حرفهای مامان بزرگم به  اون نویسنده نفرت انگیزی که ناجوونمردانه رو پیشونیم چیزهایی نوشته بود بد و بیراه میگفتم که ...

هانای مهربون

 که یه دفعه هانابا اینکه خوابش عمیق شده بود چشمهاش  رو باز کرد و با مهربونی زیادی بهم گفت مامان  جون برو بخواب الان صبح میشه  قلب
و به این ترتیب من از یه مامان عصبانی  فحشان(همچین اسم فاعلی داریم ؟) عصبانیبه یه مامان مهربون گریان فرشته تبدیل شدم و یه سانتی به اندازه گوشهام اضافه شد.

بازم الاغ

یه شب که از سر کار خسته برمیگشتم خونه  در حالی که  ماشین رو میبردم تو پارکینگ ، به وسایلی که تو صندوق عقب بودن فکر میکردم که  چطوری این همه رو ببرم تا بالا.نگران

موقع پیاده شدن دیدم که هانا دستهاشو گرفته پشتش و شعر میخونه و  پیاده میشه.از خود راضی

من :هانا خانوم کیفت رو خودت باید بیاری منتظر

هانا:من نمیتونم خودت بیار
من : نه .هر کس باید وسایل خودش رو بیاره
هانا : من خسته ام .قهر
من:هانا من خودم این همه بار  دارم

هانا : بار  داری ؟؟؟ مگه تو الاغی که بار داری.

من : ... خنثی 

خام خام

یه روز که محبتم همچین قلمبه شده بودقلب

 من : هانا جونم جیگرت رو بخورم خام خامبغل
هانا:مامان اگه جیگر رو خام بخوری اول یه آروغ میزنی بعدش میمیری.سبز

 

من و هانا در نمایشی در تالار هنر(٢ تا هانای خوشگل و پری نازنازی)

 

 

 آقای محب اهری و خانوم کاظمی در نمایش زیر پاتو نگاه کن

 

  هانا در مسابقه پینت بال - پا تو کفش بزرگان کردن یا سر تو کلاه بزرگان!

 

 

 هانا و بابا فرزاد

 گرفتن مدال مسابقات با گریه

 

مامان مهین برای خالی نبودن عریضه -تو این بازی نه سر پیاز بود نه ته پیاز ناراحت
 

 

پی نوشت ١ - من و هانا با چند تا از دوستهای عزیزمون ۵ شنبه اول مهر  ساعت ۶ بعد از ظهر میریم تالار هنر. نمایش ترب.

 

/ 25 نظر / 32 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سمیرا مامان هانا

سلام خانمی پنجشنبه یه برنامه بازدید از یه ایستگاه آتش نشانیه هنوز از شرایطش و ساعت و جاش مطمئن نیستم. اگه هانا جون هم کارتون آتش نشانها رو دیده باشه احتمالا مثل هانای من علاقمنده که این تجهیزات رو از نزدیک ببینه. فکر میکنی بتونی هماهنگ کنی با هم بریم؟ فکر کنم تجربه بدی نباشه.

محسن حداد

دوست خوبم!مهین خانم،وبلاگ هانا کوچولوت حررررف نداره؛هم از نظر گرافیکی و هم نوشتار. تمام پست های پیج اول وبلاگتو خوندم (قبلیا رو هم در مراجعه اول خونده بودم). بدون اغراق میگم که قلمت علاوه بر اینکه خیلی قشنگ و جذابه، کسی که اولین بار واردش میشه رو راغب میکنه که پست ها رو یکی پس از دیگری بخونه. لحن دوست داشتنی و زیبای کودکانه و البته استفاده ی بجا از شکلک ها که احساس رو منتقل می کنند بر دلپذیری نوشته هات افزوده.فقط حیف که خیلی کوتاه اند؛مطمئنم اگه کتاب رمان 1000 صفحه ای بدی بیرون،یک شبه همشو میخونم. امیدوارم روزی برسه که کیک تولد 120 سالگی هانا رو بخوری. به هانا بگو: یک دوست فیس بوکی گفته که از طرفش ببوسمت. طرف های ما هم بیااااا... کامیاب و سبز باشی محسن حداد

مامان نگار

مهین جون عزیزم ازآشنایی با وبلاگت خیلی خوشحال شدم من جدیدا برا دخترم یه وبلاگ درست کردم خیلی خوشحخال میشم منوبپذیری و به من و نگار سربزنی هانا جون هم بجای من ببوس

پری

احوال مادر و دختر؟ هانا جونم روزت مبارک عزیزمممممممممم

نیایش

سلام هانا خانوم برنده! همیشه شاد باشی عسل بانو!

خانم خونه

کجایی خانمی اگه دیر بیایی باز باید کفاره بدی دلمون واسه هانا جون تنگ شده

نادیا

من این پست رو نمی دونم چرا نمی تونستم باز کنم! یادته قبلا هم این مشکل رو داشتم اما الان دارمش[لبخند] خوشحالم که بهتون خوش گذشته و .. بووووس