دو ساعت از زندگی من

سلام

خیلی گذشته از آخرین پست .دیگه حال و هوای عید هم تموم شده پس حرفی از عید و مسافرت نمیزنم .

مامان هانا

یه تیکه از زندگی من -همین امروز عصر  -یکشنبه یازدهم اردیبهشت

ساعت 7.10 دقیقه با هانا رسیدیم خونه .خسته و بدون انرژی .روز خیلی شلوغی رو گذرونده بودم .
هانا هنوز  درست کفشش رو در نیاورده بود که گفت مامان برم حموم ؟
گفتم باشه. مانتوم رو در آوردم .بردمش تو حموم .شیر آب رو براش  کمی باز کردم .درجه آب رو چک کردم خوب بود .در همون حین به شام فکر میکردم .هانا شام چی بپزم ؟
عدس پلو
باشه .
از حموم اومدم بیرون . عدس رو گذاشتم رو گاز. بعد از ظهر باد و بارون شدیدی اومده بود .حیاط خلوت رو حسابی به هم ریخته بود. خوبه هنوز گل وگلدون زیادی اونجا نگذاشتیم .
رفتم تو حیاط خلوت .مرتبش کردم .شروع کردم به شستنش که یه دفعه دیدم یه چیزی شلپ شلوپ تو آب میدوه .خوب نگاه کردم.دیدم یه مارمولکه  بزرگ و تپل مپوله .رفت گوشه دیوار .سعی کردم بهش آب نریزه که از جاش تکون نخوره.

صدای هانا بلند شد .
مامان بیا .میخوام بیام بیرون.
رفتم تو حموم .کمکش کردم دوش بگیره .لباسهاش رو تنش کردم و برگشتم تو آشپزخونه .براش یه سیب قاچ کردم .بردم تو اتاقش.داشت سی دی  مستر بین رو میدید.
برگشتم غذا رو آماده کردم.بعدش هم یه دوش سه سوته گرفتم .
ساعت شده  9 شب.

 رو مبل لم دادم .کنترل رو گرفتم دستم .چی گوش بدم خدایا .چشمهام رو بستم.بدون اینکه نگاه کنم کلیک کردم .

صدای سه تار علیزاده سستم کرد .

خوابیدم رو مبل .چشمهام رو بستم .حس کردم تمام خستیگهام داره حباب میشه میره تو آسمون.
کم کم صدای سه تار دور و دورتر میشد.
یه دفعه یه چیزی منو از اون دنیا اورد این دنیا .سنگینی یه نگاه رو حس کردم .چشمهام رو کمی باز کردم .به هیچ قیمتی حاضر به از دست دادن آرامشم  نبودم .برای همین تمام سعیم رو کردم که چشمهام رو کامل باز نکنم .جلوی چشمم  کمی دورتر برگهای بامبو رو میدیدم نه چیز دیگه ای.کمی چشمم رو حرکت دادم .شاید هانا اومده بالا سرم .
نه اونم نبود .

پس بیخیال .حتما یه حس اشتباهی بوده .یا شایدم روحی از این ورها رد میشده یه نیم نگاهی به من کرده و رفته.
در حال بستن چشمهام جنبشی رو کنارم بالای پشتی مبل حس کردم .نگاهش کردم .اونم منو نگاه میکرد .
با خودم گفتم وای چه قشنگ .چه انگشتهای ظریفی داره .هنوز تو مستی صدای ساز بودم .
یه دفعه صدای بلندی شنیدم : مااااااااااااماااااااااان
انقدر از صدا جا خوردم که از رو مبل لیز خوردم پایین .همزمان با من مارمولکه هم که جا خورده بود از رو پشتی مبل لیز خورد پایین .سریع به در حیاط خلوت نگاه کردم که باز مونده بود
حالا من پایین  مبل مچ دستم رو از درد میمالیدم و مارمولکه رو مبل لم داده بود.

به نظرتون این ماجرا واقعی بود ؟

 هانا

این پست مال خودم بود .متاسفم هانا جون .

 

عکس جنبه تزئینی دارد و  اصلا به ماجرا مرتبط نمیباشد
 

/ 39 نظر / 32 بازدید
نمایش نظرات قبلی
وحیده مامان پارسا

وای این صحنه وحشتناک رو چه رومانتیک توصیف کردی.من اگه بودم سکته زده بودم[وحشتناک]

هیوا

خوشحالیتو دوست درام ولی اگه می خوای بدونی از خوشحالیت خوشحال نیستم به مامانت نگاه کن نگاه کن که این همه خوشحالی تو رو با یه تبسم جواب داده هانی ازت خوشم میاد چون شبیه خواهرزاده ام هستی دایی جون از ته قلب دارم بهت می گم تا می تونی زندگانی گذران ولی فریب زندگی رو نخور زندگی هزار رنگ داره رنگ های سمی رنگ های سمی سمی سمی . . .

azeta

lبد نبود فقط عکستون بدون حجاب اصلا زیبا نیست

سلام عزیزم [لبخند] عالی بود ولی به عکس مادرت نگاه [تعجب]کن مادر توبسیارزیباست[گل] ولی چه خوب بود اگر مادرت زیبایی هایش رادر اختیار نامهرم قرارنمی داد[قلب][فرشته] [خداحافظ]

آشنا

ببخشید ایا شما مسلمان هستید؟ یا در دین و ایین دیگری می باشید؟

مهرزاد............

سلام هانا جون خوبی؟ ماشالله مامانت خیلی خشکله؟ قدرشو بدون؟ و از طرف من هم ببوسش بای تا های

ریحانه

سلام خواستم بگم شما اولین مامان شجاع هستین که عکستون رو گذاشتین و البته تبریک دلم نیومد اینو نگم آخه به کسی چه که شما با حجاب هستین یا نه این مسلمونایی که دم از مسلمونی میزنن از 100 تا کافر بدترن به شما چه که تو همه چییییییییییز فضولی میکنین به کار همه کار دارین اه اه اه.... اصلا به شماها چه ربطی داره که کی با حجابه کی نیست بابا به شما چهههههههههههههه وای خدا ببخشید اینقدر بی اعصاب نوشتم[زبان] از بس که حرص ادم رو در میارن این به ظاهر مسلمونا و چه جالب که جواب ندادین خیلی خوشم اومد افرین[قهقهه] ببوسین هانا جون رو موفق باشین[گل]