قصه شب

سلامقلب

مامان مهین

خوب بعد قرنی اومدم اینجا .حالا با چه رویی میخوام بنویسم خدا عالمهسوال .اصلا موندم چی بنویسم .نه اینکه اتفاقی نیفتاده باشه . اتفاقا فیلم زندگی من رو تند کردند و اتفاقات به سرعت مشغول رخ دادن هستنتعجب و من بعضی وقتها فقط میتونم دستم رو بگذارم زیر چونه ام و به جریانشون نگاه کنم .متفکر
این وسط دچار بیماری تفکر زیاد شدم و  سخت مشغول فکر هستمکلافه .یه جورایی به طریقه زندگیم میفکرم  . تو درس معارف چی بهش میگفتن ؟ بازنده

به نظر شما درسته که من انقدر درگیر کارشدم؟یا بهتره بگم غرق کار شدم ؟؟

خواهشا با خودتون نگین که خوب کمتر کار کن .تجربه بهم ثابت کرده که من یا نباید کار کنم یا اگه کار میکنم بدون اینکه خواسته ام این باشه بعد یه مدت میبینم افتادم وسط یه کوه کار .هیپنوتیزم

پس اگه من بخوام درکنار کار :
روزی ١ ساعت ورزش کنم . روزی ٢ ساعت مطالعه کنم.کلاسهای موسیقیمو برم .خرید بکنم اونم با فراق بال . با دوستهام قرار بگذارم کلی . هر از گاهی برم تئاتر و سینما . هر دو ماه یه بار برم مسافرت .هر روز نیم ساعت قدم بزنم .مدام به دوره های دوستام برم و اونها رو دعوت کنم  .... .خیال باطلخیال باطل
هانا رو هر بعد از ظهر ببرم پارک . هر هفته یا حتی بیشتر ببرمش تئاتر و سینما .باهاش بشینم با حوصله کاردستی درست کنم . دوستهاش رو هر هفته دعوت کنم بهشون عصرونه بدم .هورا.باهم کلاسهای مشترک مادرو خردسال رو بریم . هنرهای دستی بهش یاد بدم .....خیال باطلخیال باطلخیال باطل

باید چه کنم ؟

هان ؟
نشدنیه؟

هانا

هانا  از اول مهر به  جای مهد میره به  مدرسه زبان مژه.اولش خیلی پیشرفتش خوب بود اما الان کمی کند شده که فکر کنم این قضیه  عادی باشه .
کلاس باله و فرمیک رو  هم با عشق فراوون میره  و خیلی دوستشون داره   .  قلب

 

دخملم انقدر خانوم شده که تو کارهای خونه بهم کمک میکنه .

 یه روز خوب با هانا و دوستهاش تو تالار هنر

 هانا بعد از جشن خرمالوچینی تو مهد .البته عکسها تو خونه گرفته شده


قصه شب

یه شب بابا فرزاد  خسته و خوابالو مشغول خوندن یه کتاب قصه برای هانا بود .

بابا فرزاد : خلاصه بابا خرسی به خرس کوچولو گفت  گفت  گفت که    امممم  سرور مشکل دار شده .یه نفر رو بفرست بره درستش کنه .......

 

 فعلا ....

/ 37 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سمیرا مامان هانا

[ماچ][ماچ][بغل] سلام مهین جون خوبید؟؟؟؟ [قلب][قلب] هانای گلم چطوره؟؟؟؟ [بغل]

عباس

سلام درباره«چرا بعضي ها سختشونه كه نماز بخونند؟» نوشتم

پری

دلمون تنگ شده برا مامان مهین و هانای خوشگل دوست داشتنی[ماچ]

منتظر

سلاممممممممممممممممممم

مامان سها

به نظر من که نشدنی اه .... البته شاید هم کار نشد نداشته باشه.... چقدر دخترتون تو لباس باله ناز شده... خدا حفظش کنه...

آزاده

سلام چرا دیگه نمی نویسین .... اخه خیلی خوب و دلنشین مینویسیبن

فاطمه

آفرين[دست] خوشحال مي شوم به وبلاگ منم سربزني[چشمک]

مهری

اگه می شه چندتا دیگه عکس با این لباس ساتن نقره ای بذارین خیلی خوشگله . مهری

محمد

سلام من تازه وارد وبلاگ شما شدم .نوشته هاتنون جالبه .دختر خوشکلی هم دارید. به وبلاگ ما هم سری بزنید

محمد

یادم رفت بگم عجب قالبی وبلاگتون داره