نويسنده وبلاگ

مهین م (mahtabir2@yahoo.com)

من متولد خرداد سال 53 هستم و از وقتي که متوجه شدم يه ني ني تو راه دارم يعني از خرداد سال 84 به فکر نوشتن خاطرات خودم و دخملم افتادم .پس تا وقتي که نوشتن فراموشم نشده مي نويسم

مهین م (mahtabir2@yahoo.com)

آرشيو مطالب

مطالب اخير

دزد اومده!!؟

تولد هانا

بازگشت من !

تولدها

دو ساعت از زندگی من

سال جدید

تولد هانا + اسباب کشی + کار + من درگیر

قصه شب

کمی تا قسمتی کفرناک

خام خام

پ?وند ها

بارون

نگين گل گلی خوشگله

پنجره ای رو به عشق

هانا گل دختر

پری مهربون

گلسا کوچولو .دخمل گلناز جون

وندا و هانا (گلهای گلدون)

هانا کوچيکه خوشگله

یه هانای خوشگل بهمن 84 دیگه

الیاناخوشگله

مامان آرزو و آرش خوشگله

روژین عزیز

پرنیان نازنین (پوپلی)

پرنیان خوشگله

هستی خوشگله

پارمیدا

ققنوس

ستاره طلايی

ملوسک مامان مرجان

يونا فلفلی

سایه جون

مانا گرافیکی

تندیسک ملوس

مهديار کوچولو

هيژا

من و پسرم آرين

شایگان قند عسل

عمو پورنگ

ماجرای من و سارا کوچولو

پرنيان خوشگل

دایی بهنام (جمعمون جمعه)

دفترچه خاطراتم(دخترم نازگل)

جاسمينا (جينا چشم قشنگ)

سايتی مخصوص رمان خوانها

مامان عاشق بابا و نیکان

خاطرات در گوشی من

مامان ايليا

مامان و کسرا خان

مزدای شیطون بلا

پريسا مامان کيا

ابوالفضل کوچولو

مهربانوی عزیز

گل بهار خانم

کيان و کيارش

خاله ستاره

بابای فردا

ويانا کوچولو

سامی پسر خوشگل

خانوم خونه

پرنده کوچک خوشبختی

کلئوپاترا

نی نی کده

 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٠

تولد هانا

 

سلام قلب

تو همین روزها هانا 6 تا شمع رو یه کیک خوشگل رو فوت کرد و پا گذاشت به 7 سالگی.
نمیدونم چرا ، اما وقتی که قبل از فوت کردن شمعها جلوی جماعتی که اکثرشون بزرگسال بودن چشماش رو بست  و وقتی که ازش پرسیدن هانا چرا چشمات رو بستی با آرامش و اعتماد به نفس گفت دارم آرزو میکنم  خیال باطلحس کردم که یه مامان به تمام معنا شدم .فرشته
البته این حسم وقتی ازش پرسیدم چه آرزویی کردی و گفت این یه رازه مژه یه کمی نم کشید .افسوس

به هر حال 7 سالگی یه نقطه عطفه توی زندگی،

 برای من که بود .خیلی خوب یادمه .انگار یهو افتادم تو یه مرحله دیگه ، یه مرحله ی بالاتر از دانایی ،

مثل 15 سالگی یا مثل 21 سالگی یا مثل 30 سالگی ،

البته هنوز به نقطه عطف جدیدتری نرسیدم که بگم .شاید 38 سالگی باشه شاید هم 40 سالگی تعجب

 به هرحال دخملم یه سال بزرگتر شد و من یه سال مامانتر و این هم خیلی شیرینه  از خود راضیهم کمی نگران کننده تر  ناراحت.
میترسم تعداد رازهاش  بیشتر و بیشتر و بیشتر بشه و هانا نسبت به من غریبه ترو غریبه تر و غریبه تر.

 فکر کنم این یه ترس مشترک باشه برای همه مامانهالبخند
 شاید هم برای مامانهایی که یه دختر دارن قلب
 و شاید برای مامانهایی که یه هانا دارنماچ

عزیزکم تولدت مبارک بغل

 

 

 

 

 

 

7 سال از شروع این وبلاگ گذشت .اوائل  هر چند روز یه متن مینوشتم ، بعدش شد هر هفته ، تو یه دوره هر ماه ، الان که هر چند ماه یکبار یه متن مینویسم .این دوره هم میگذره اما امیدوارم برگردم به اول ماجرا ،
یعنی بیفتم تو یه حلقه که باز هر چند روز یه متن بنویسم .

امیدوارم

 

نظرات ()