نويسنده وبلاگ

مهین م (mahtabir2@yahoo.com)

من متولد خرداد سال 53 هستم و از وقتي که متوجه شدم يه ني ني تو راه دارم يعني از خرداد سال 84 به فکر نوشتن خاطرات خودم و دخملم افتادم .پس تا وقتي که نوشتن فراموشم نشده مي نويسم

مهین م (mahtabir2@yahoo.com)

آرشيو مطالب

مطالب اخير

دزد اومده!!؟

تولد هانا

بازگشت من !

تولدها

دو ساعت از زندگی من

سال جدید

تولد هانا + اسباب کشی + کار + من درگیر

قصه شب

کمی تا قسمتی کفرناک

خام خام

پ?وند ها

بارون

نگين گل گلی خوشگله

پنجره ای رو به عشق

هانا گل دختر

پری مهربون

گلسا کوچولو .دخمل گلناز جون

وندا و هانا (گلهای گلدون)

هانا کوچيکه خوشگله

یه هانای خوشگل بهمن 84 دیگه

الیاناخوشگله

مامان آرزو و آرش خوشگله

روژین عزیز

پرنیان نازنین (پوپلی)

پرنیان خوشگله

هستی خوشگله

پارمیدا

ققنوس

ستاره طلايی

ملوسک مامان مرجان

يونا فلفلی

سایه جون

مانا گرافیکی

تندیسک ملوس

مهديار کوچولو

هيژا

من و پسرم آرين

شایگان قند عسل

عمو پورنگ

ماجرای من و سارا کوچولو

پرنيان خوشگل

دایی بهنام (جمعمون جمعه)

دفترچه خاطراتم(دخترم نازگل)

جاسمينا (جينا چشم قشنگ)

سايتی مخصوص رمان خوانها

مامان عاشق بابا و نیکان

خاطرات در گوشی من

مامان ايليا

مامان و کسرا خان

مزدای شیطون بلا

پريسا مامان کيا

ابوالفضل کوچولو

مهربانوی عزیز

گل بهار خانم

کيان و کيارش

خاله ستاره

بابای فردا

ويانا کوچولو

سامی پسر خوشگل

خانوم خونه

پرنده کوچک خوشبختی

کلئوپاترا

نی نی کده

 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

پنجشنبه ٥ آبان ۱۳٩٠

بازگشت من !

 

سلام

باز با پررویی تمام پا شدم اومدم اینجا .از خود راضی

انقدر هر دفعه  زمان اومدنم به  اینجا طولانیتر میشه که حتی دیگه نوشتن هم داره فراموشم میشهناراحت .

مامان مهین

بیشتر شبها ، سرم رو که میزارم رو بالشخواب شروع به جمع و جور کردن اسباب و لوازم تو مغزم  میکنم.
با دقت یه برنامه نویساز خود راضی .بعضی اتفاقات رو میزارم رو اپن آشپزخونه .که در هر حالی ببینمشبغل .بعضی هاش رو میزارم تو پذیرایی که بعضی وقتها آخر هفته یادش بیفتم .مژه
اما بعضی ها رو میبرم تو انباری .قایمش میکنم یه جوری  که بره اون زیر میرا .حالا حالاها نبینمشونقهر .مگه موقع اسباب کشی .
بعد ته مغزم رو یه جارو میکشم  و تمام .چشمک
اما چند وقته هر چی یه چی رو میزارم تو انباری فردا شبش باز پیداش میشهسوال. اون زیر میرا هم نمیره لعنتی .تازگیها  پا میشه میاد  میشینه رو اپن آشپزخونه .منتظر

شده کفشهای میرزا نوروزآخ

هانا

بعد از مدتها برای خودم از یه مرکز خرید چند تا لباس گرفتممژه واستثنا برای هانا چیزی نگرفتیم .

هانا رو به بابا فرزاد : بابا زندگی فقط لباس مباس خریدن برای مامان نیست قهر

 

بدون شرح

 

یه بعد از ظهر ! چند دقیقه ای بود که از هانا هیچ صدایی نمیومد .دنبالش گشتم تا تو آشپزخونه پیداش کردم

 

دیدم پاهاش از آشپزخونه پیداست

این ظرف ته مایه کیک هست که خام خام خورددش!!!!

 

 

 

 

هانا در مدرسه

 

 

 

نظرات ()