نويسنده وبلاگ

مهین م (mahtabir2@yahoo.com)

من متولد خرداد سال 53 هستم و از وقتي که متوجه شدم يه ني ني تو راه دارم يعني از خرداد سال 84 به فکر نوشتن خاطرات خودم و دخملم افتادم .پس تا وقتي که نوشتن فراموشم نشده مي نويسم

مهین م (mahtabir2@yahoo.com)

آرشيو مطالب

مطالب اخير

دزد اومده!!؟

تولد هانا

بازگشت من !

تولدها

دو ساعت از زندگی من

سال جدید

تولد هانا + اسباب کشی + کار + من درگیر

قصه شب

کمی تا قسمتی کفرناک

خام خام

پ?وند ها

بارون

نگين گل گلی خوشگله

پنجره ای رو به عشق

هانا گل دختر

پری مهربون

گلسا کوچولو .دخمل گلناز جون

وندا و هانا (گلهای گلدون)

هانا کوچيکه خوشگله

یه هانای خوشگل بهمن 84 دیگه

الیاناخوشگله

مامان آرزو و آرش خوشگله

روژین عزیز

پرنیان نازنین (پوپلی)

پرنیان خوشگله

هستی خوشگله

پارمیدا

ققنوس

ستاره طلايی

ملوسک مامان مرجان

يونا فلفلی

سایه جون

مانا گرافیکی

تندیسک ملوس

مهديار کوچولو

هيژا

من و پسرم آرين

شایگان قند عسل

عمو پورنگ

ماجرای من و سارا کوچولو

پرنيان خوشگل

دایی بهنام (جمعمون جمعه)

دفترچه خاطراتم(دخترم نازگل)

جاسمينا (جينا چشم قشنگ)

سايتی مخصوص رمان خوانها

مامان عاشق بابا و نیکان

خاطرات در گوشی من

مامان ايليا

مامان و کسرا خان

مزدای شیطون بلا

پريسا مامان کيا

ابوالفضل کوچولو

مهربانوی عزیز

گل بهار خانم

کيان و کيارش

خاله ستاره

بابای فردا

ويانا کوچولو

سامی پسر خوشگل

خانوم خونه

پرنده کوچک خوشبختی

کلئوپاترا

نی نی کده

 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

جمعه ٢٦ آذر ۱۳۸٩

قصه شب

 

سلامقلب

مامان مهین

خوب بعد قرنی اومدم اینجا .حالا با چه رویی میخوام بنویسم خدا عالمهسوال .اصلا موندم چی بنویسم .نه اینکه اتفاقی نیفتاده باشه . اتفاقا فیلم زندگی من رو تند کردند و اتفاقات به سرعت مشغول رخ دادن هستنتعجب و من بعضی وقتها فقط میتونم دستم رو بگذارم زیر چونه ام و به جریانشون نگاه کنم .متفکر
این وسط دچار بیماری تفکر زیاد شدم و  سخت مشغول فکر هستمکلافه .یه جورایی به طریقه زندگیم میفکرم  . تو درس معارف چی بهش میگفتن ؟ بازنده

به نظر شما درسته که من انقدر درگیر کارشدم؟یا بهتره بگم غرق کار شدم ؟؟

خواهشا با خودتون نگین که خوب کمتر کار کن .تجربه بهم ثابت کرده که من یا نباید کار کنم یا اگه کار میکنم بدون اینکه خواسته ام این باشه بعد یه مدت میبینم افتادم وسط یه کوه کار .هیپنوتیزم

پس اگه من بخوام درکنار کار :
روزی ١ ساعت ورزش کنم . روزی ٢ ساعت مطالعه کنم.کلاسهای موسیقیمو برم .خرید بکنم اونم با فراق بال . با دوستهام قرار بگذارم کلی . هر از گاهی برم تئاتر و سینما . هر دو ماه یه بار برم مسافرت .هر روز نیم ساعت قدم بزنم .مدام به دوره های دوستام برم و اونها رو دعوت کنم  .... .خیال باطلخیال باطل
هانا رو هر بعد از ظهر ببرم پارک . هر هفته یا حتی بیشتر ببرمش تئاتر و سینما .باهاش بشینم با حوصله کاردستی درست کنم . دوستهاش رو هر هفته دعوت کنم بهشون عصرونه بدم .هورا.باهم کلاسهای مشترک مادرو خردسال رو بریم . هنرهای دستی بهش یاد بدم .....خیال باطلخیال باطلخیال باطل

باید چه کنم ؟

هان ؟
نشدنیه؟

هانا

هانا  از اول مهر به  جای مهد میره به  مدرسه زبان مژه.اولش خیلی پیشرفتش خوب بود اما الان کمی کند شده که فکر کنم این قضیه  عادی باشه .
کلاس باله و فرمیک رو  هم با عشق فراوون میره  و خیلی دوستشون داره   .  قلب

 

دخملم انقدر خانوم شده که تو کارهای خونه بهم کمک میکنه .

 یه روز خوب با هانا و دوستهاش تو تالار هنر

 هانا بعد از جشن خرمالوچینی تو مهد .البته عکسها تو خونه گرفته شده


قصه شب

یه شب بابا فرزاد  خسته و خوابالو مشغول خوندن یه کتاب قصه برای هانا بود .

بابا فرزاد : خلاصه بابا خرسی به خرس کوچولو گفت  گفت  گفت که    امممم  سرور مشکل دار شده .یه نفر رو بفرست بره درستش کنه .......

 

 فعلا ....

نظرات ()