نويسنده وبلاگ

مهین م (mahtabir2@yahoo.com)

من متولد خرداد سال 53 هستم و از وقتي که متوجه شدم يه ني ني تو راه دارم يعني از خرداد سال 84 به فکر نوشتن خاطرات خودم و دخملم افتادم .پس تا وقتي که نوشتن فراموشم نشده مي نويسم

مهین م (mahtabir2@yahoo.com)

آرشيو مطالب

مطالب اخير

دزد اومده!!؟

تولد هانا

بازگشت من !

تولدها

دو ساعت از زندگی من

سال جدید

تولد هانا + اسباب کشی + کار + من درگیر

قصه شب

کمی تا قسمتی کفرناک

خام خام

پ?وند ها

بارون

نگين گل گلی خوشگله

پنجره ای رو به عشق

هانا گل دختر

پری مهربون

گلسا کوچولو .دخمل گلناز جون

وندا و هانا (گلهای گلدون)

هانا کوچيکه خوشگله

یه هانای خوشگل بهمن 84 دیگه

الیاناخوشگله

مامان آرزو و آرش خوشگله

روژین عزیز

پرنیان نازنین (پوپلی)

پرنیان خوشگله

هستی خوشگله

پارمیدا

ققنوس

ستاره طلايی

ملوسک مامان مرجان

يونا فلفلی

سایه جون

مانا گرافیکی

تندیسک ملوس

مهديار کوچولو

هيژا

من و پسرم آرين

شایگان قند عسل

عمو پورنگ

ماجرای من و سارا کوچولو

پرنيان خوشگل

دایی بهنام (جمعمون جمعه)

دفترچه خاطراتم(دخترم نازگل)

جاسمينا (جينا چشم قشنگ)

سايتی مخصوص رمان خوانها

مامان عاشق بابا و نیکان

خاطرات در گوشی من

مامان ايليا

مامان و کسرا خان

مزدای شیطون بلا

پريسا مامان کيا

ابوالفضل کوچولو

مهربانوی عزیز

گل بهار خانم

کيان و کيارش

خاله ستاره

بابای فردا

ويانا کوچولو

سامی پسر خوشگل

خانوم خونه

پرنده کوچک خوشبختی

کلئوپاترا

نی نی کده

 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٧

خدا رحمتتون کنه

 

مامان هانا

من هنوز خونه تکونی رو شروع نکردم  و با پررویی تمام به خونه تکونی دیگران نگاه می کنم و به روی خودم نمی آرم که 15 روز دیگه عیده و دست به هیچ کاری نمی زنم .
هنوز کلاس سه تار رو می رم و وافعا حس می کنم در جدیدی رو به روم باز شده و دنیایی که پشت این در می بینم چنان مجذوبم کرده که گفتنی نیست .بعضی وقتها که تمرین می کنم نه گذر زمان نه جیغ و داد هانا نه زنگ در نه تلفن .... هیچی از دنیای بیرون رو متوجه نمی شم .


هانا

از زمانی که می رسم خونه چنان شروع می کنه به حرف زدن که  بعضی وقتها می ترسم نکنه نفس کم بیاره .کافیه یک کلمه از کسی بشنوه که ازش خوشش بیاد تو تمام جمله هاش ازش استفاده می کنه .

مثلا یه شب من کمی سرما خورده بودم و بابای هانا هم مجبور بود تو یه مهمونی شام بیرون از خونه باشه .هانا هم می خواست بهم بگه که چه چیزهایی جدید یاد گرفته:

خدا رحمتتون کنه

من نشسته بودم هانا هم منو معاینه می کرد :

هانا : سلام خانوم خوب هستین سلامتین بفرمایید بفرما یید .کجاتون درد می کنه

من : اممممم . من کمی سرما خوردم

هانا : اشکال نداره . اتفاقا ایلیا هم سرما خورده .بهتون شربت می دم بخورید انشالله خوب می شید .خدا رحمتتون کنه

من : تعجب

هانا : خوب شرمنده من باید برم

من : خوب برو

هانا : نه مامان بگو تشریف داشته باشین خونه خودتونه

من : تشریف داشته باشید خونه خودتونه

هانا : نه مرسی .اتفاقا من خیلی کار دارم .شرمنده باید برم اصرار نکنید .


لٍژ لب پسرونه

با هانا رفته بودیم داروخانه که داروی مادر بزرگ هانا رو بگیریم. تو پیشخون داروخانه طبق معمول داروخانه ها کلی لوازم آرایش  چیده شده بود  .تو اون لوازم یه سری هم رژ لب بود که  عکسهای سیندرلا و دیو و دلبر و ... روشون زده بودند.

هانا دماغش رو چسبونده بود به پیشخون و نگاه می کرد :

هانا : مامان
من : بله
هانا : من لژ لب می خوام
من : مامان رژ لب مال خانمهاست .مال مامانها
هانا : خوب من هم از اون لژ لبها نمی خوام که .ازاین لژلبها دخترونه می خوام
من :تعجب
هانا : مامان میخوام
من : نه مامان نمیشه
هانا (بلند ) : من لژ لب دخترونه می خواااااااام
من : خنثی
 
خانم فروشنده : ببین این رژ لبها دخترونه نیست پسرونه هست
هانا : خوب من پسرم
خانم فروشنده : پس اون گل سر چیه تو موهات
هانا : مال یه دختره هست که اسمش هانا ست
من :تعجبتعجب
خانم فروشنده : اسم تو چیه
هانا : اممممم امیر حسین
من :تعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجب

نه تو مهد هانا دوستی به اسم امیر حسین داره نه تو فامیل ما کسی به اسم امیر حسین داریم

 

 

نظرات ()