نويسنده وبلاگ

مهین م (mahtabir2@yahoo.com)

من متولد خرداد سال 53 هستم و از وقتي که متوجه شدم يه ني ني تو راه دارم يعني از خرداد سال 84 به فکر نوشتن خاطرات خودم و دخملم افتادم .پس تا وقتي که نوشتن فراموشم نشده مي نويسم

مهین م (mahtabir2@yahoo.com)

آرشيو مطالب

مطالب اخير

دزد اومده!!؟

تولد هانا

بازگشت من !

تولدها

دو ساعت از زندگی من

سال جدید

تولد هانا + اسباب کشی + کار + من درگیر

قصه شب

کمی تا قسمتی کفرناک

خام خام

پ?وند ها

بارون

نگين گل گلی خوشگله

پنجره ای رو به عشق

هانا گل دختر

پری مهربون

گلسا کوچولو .دخمل گلناز جون

وندا و هانا (گلهای گلدون)

هانا کوچيکه خوشگله

یه هانای خوشگل بهمن 84 دیگه

الیاناخوشگله

مامان آرزو و آرش خوشگله

روژین عزیز

پرنیان نازنین (پوپلی)

پرنیان خوشگله

هستی خوشگله

پارمیدا

ققنوس

ستاره طلايی

ملوسک مامان مرجان

يونا فلفلی

سایه جون

مانا گرافیکی

تندیسک ملوس

مهديار کوچولو

هيژا

من و پسرم آرين

شایگان قند عسل

عمو پورنگ

ماجرای من و سارا کوچولو

پرنيان خوشگل

دایی بهنام (جمعمون جمعه)

دفترچه خاطراتم(دخترم نازگل)

جاسمينا (جينا چشم قشنگ)

سايتی مخصوص رمان خوانها

مامان عاشق بابا و نیکان

خاطرات در گوشی من

مامان ايليا

مامان و کسرا خان

مزدای شیطون بلا

پريسا مامان کيا

ابوالفضل کوچولو

مهربانوی عزیز

گل بهار خانم

کيان و کيارش

خاله ستاره

بابای فردا

ويانا کوچولو

سامی پسر خوشگل

خانوم خونه

پرنده کوچک خوشبختی

کلئوپاترا

نی نی کده

 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

سه‌شنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٦

همه دست بزنییییییید!!!

 

سلام

مامان مهین

کم کم دخملم داره بزرگ می شه . این رو به عینه می بینم.

چند شب پیش به یک کنسرت از طرف شرکت بابا فرزاد دعوت شده بودیم .از یه طرف چون کنسرت احسان خواجه امیری بود خیلی دلم می خواست برم اما از یه طرف دیگه دلم نمی اومد آخر سالی که مامانم برای هر بعدازظهرش یه برنامه داره (صبحها در خدمت هانا خانم هستند )هانا رو اونجا بگذارم .خلاصه دل رو به دریا زدم و رفتم کنسرت و هانا رو هم با خودم بردم !با شروع شدن کنسرت همش نگران بودم که الانه که هانا جیغ بزنه شلوغ بازی در بیاره و من با شرمندگی تمام از بین تماشاچیها بچه به بغل برم بیرون .اما.....

 هانا خانم مثل خانمها نشستند رو صندلی پا هاشون رو انداختند رو هم و ساکت گوش می کردند!!!!!! .اگه ترانه شاد بود واسه خودشون آروم نانای نانای می کردند  و اگه ترانه غمگین بود اخمهاشون رو می کردند تو هم و سرشون رو تکون می دادند !!!! گاهی هم دستشون رو می بردند بالا و تکون تکون می دادند !!!!!

فکر کنم همون موقع اگه کسی منو نگاه می کرد حتما شاخ رو رو  سر من  میدید ولی همه حواسها به خواننده بود .

و مثل روز برام روشنه که بیشتر این حرکات از معلم اولش (قبلا فکر می کردم تلویزیون معلم سوم یا چهارمشه )‌یعنی تلویزیون یاد گرفته .

هانا مشغول تماشای تلویزیون

Image Hosting by PictureTrail.com

من فکر می کردم که یادگیری از تلویزیون تو سن هانا فقط در حد چند تا تکه کلام یا آرم شرکتها و بانکها باشه اما الان می بینم که رفتارها رو هم یاد می گیره و خیلی سریع هم تکرار می کنه .

خلاصه من و بابا فرزاد  که تو کنسرت کلی بهمون خوش گذشت و هانا هم کلی کیف کرد .
آره دختر کوچولوی من دیگه داره بزرگ می شه .

هانا

هانا خانم گل این روزها یه عادتی پیدا کرده که باعث می شه اطرافیان اولا شاد بشن .دوما لاغر بشن .
چرا ؟
چون سر غذا مخصوصا اگه ببینه تعداد افراد زیاده شروع می کنه شعر خوندن .اولش با یه شعر بلند از حسنی شروع می شه :

حسنی کجاست اون بالاست .روشاخه درختهاست .رفته بچینه میوه . آلو و سیب و گیلاس  خدا کنه نیفته زخمی نشه دست و پاش .......
وقتی تموم میشه داد می زنه همتون دست بزنییییییید .یه جیغ یه هورا اااااااا و اگه کسی دست نزنه به اسم صداش می کنه و می گه دست بزن .خودی غریبه هم نمی شناسه.بعد که همگی کلی دست می زنند .شعر بعدی رو می خونه که کوتاهتره :
این کامیون بار می کشه .بارو تا انبار می کشه .راننده اش صبح تا غروب از این ماشین کار می کشه .
همتون دست بزنییییییییید ....
خلاصه  وفتی شعرهاش تموم شد  شروع می کنه از خودش شعر ساختن .اونم از کارهایی که بقیه انجام می دهند  :
(با اهنگ )داییی علی  داره گوشت می گذاره تو بشقابشششش . مامان مهین سس ریخت رو لباسششششش .... .


خلاصه تو این مرحله همه سعی می کنند زودتر از کنار غذا بلند شن که خانم ضایعشون نکنه .
این باعث شده که خانواده  ما کم کم به وزن مطلوبشان برسند می گین نه من نمونه بازر که ظرف این یک ماه ۵ کیلو کم شدم .اونم منننننن کی باورش می شه ؟؟؟؟

نوروز پیشاپیش مبارک باد

 

Image Hosting by PictureTrail.com

نظرات ()