نويسنده وبلاگ

مهین م (mahtabir2@yahoo.com)

من متولد خرداد سال 53 هستم و از وقتي که متوجه شدم يه ني ني تو راه دارم يعني از خرداد سال 84 به فکر نوشتن خاطرات خودم و دخملم افتادم .پس تا وقتي که نوشتن فراموشم نشده مي نويسم

مهین م (mahtabir2@yahoo.com)

آرشيو مطالب

مطالب اخير

دزد اومده!!؟

تولد هانا

بازگشت من !

تولدها

دو ساعت از زندگی من

سال جدید

تولد هانا + اسباب کشی + کار + من درگیر

قصه شب

کمی تا قسمتی کفرناک

خام خام

پ?وند ها

بارون

نگين گل گلی خوشگله

پنجره ای رو به عشق

هانا گل دختر

پری مهربون

گلسا کوچولو .دخمل گلناز جون

وندا و هانا (گلهای گلدون)

هانا کوچيکه خوشگله

یه هانای خوشگل بهمن 84 دیگه

الیاناخوشگله

مامان آرزو و آرش خوشگله

روژین عزیز

پرنیان نازنین (پوپلی)

پرنیان خوشگله

هستی خوشگله

پارمیدا

ققنوس

ستاره طلايی

ملوسک مامان مرجان

يونا فلفلی

سایه جون

مانا گرافیکی

تندیسک ملوس

مهديار کوچولو

هيژا

من و پسرم آرين

شایگان قند عسل

عمو پورنگ

ماجرای من و سارا کوچولو

پرنيان خوشگل

دایی بهنام (جمعمون جمعه)

دفترچه خاطراتم(دخترم نازگل)

جاسمينا (جينا چشم قشنگ)

سايتی مخصوص رمان خوانها

مامان عاشق بابا و نیکان

خاطرات در گوشی من

مامان ايليا

مامان و کسرا خان

مزدای شیطون بلا

پريسا مامان کيا

ابوالفضل کوچولو

مهربانوی عزیز

گل بهار خانم

کيان و کيارش

خاله ستاره

بابای فردا

ويانا کوچولو

سامی پسر خوشگل

خانوم خونه

پرنده کوچک خوشبختی

کلئوپاترا

نی نی کده

 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

چهارشنبه ٧ آذر ۱۳۸٦

به به تخ شده

 

سلام


مامان هانا

این روزها خیلی وقتم آزادتر شده و هانا دیگه مثل قبل به من گیر نیست .می دونید چرا ؟؟
چون هانا دیگه به به نمی خوره .

به به هانا تخ شده !. پنجشنبه دو هفته پیش هانا صبح که از خواب بیدار شد  به من گفت به به می خوام. در حالیکه از شب تا صبح 4 بار بیدار شده بود و به به خورده بود .
خلاصه بهش به به دادم .بعد 1 ساعت باز به به خورد و همینطور تا ظهر . به سختی تونستم ناهار درست کنم .چون تا می رفتم تو آشپزخونه یا به هر دلیلی از کنارش بلند می شدم گریه می کرد و می گفت بشین کنارم .هر یه ساعت یه بار هم به به می خواست .
ظهر ناهار که خورد باز گریه کرد که به به می خواد. دیگه کم اوردم . انقدر اعصابم خورد شد که نگو . رفتم در یخچال رو باز کردم و گشتم دنبال چیزی که بد مزه باشه و بی ضرر .چشمم به قطره بینیش افتاد که وقتی مریض بود به زور براش استفاده می کردم. برش داشتم و به به هانا رو باهاش بدمزه کردم.
بعد هم بهش به به دادم .
حالش بد شد . برگشت بهم گفت مامان مهین به به تخ شده  .گفتم اره مامان .5 دقیقه رفت بازی کرد باز برگشت یه امتحان دیگه کرد .باز حالش بد شد . دیگه  بعد اون  امتحان هم نکرد .فقط وقتی یادش می افتاد می گفت مامان مهین به به تخ شده  منم می گفتم آره .خلاصه شب پنجشنبه به این نتیجه رسید که به به خراب شده و به باباش گفت :بابا فرزاد به به خراب شده  و دیگه سراغش نیومد .شب کلی براش قصه گفتم تا خوابید .2هفته هست که هر شب باید هر چی قصه بلدم بگم تا خوابش ببره . خودم هم حمام نبردمش تا کامل یادش بره .

الان بعد از گذشتن ۲ هفته به این نتیجه رسیدم که  هم برای هانا خیلی بهتر شده هم برای من.
الان 1 ساعت  ، 1 ساعت با خودش بازی می کنه  و سراغ من هم نمی آد یا اگه بیاد یا آب می خواد یا ابمیوه . یا سیب می خواد یا  شکلات می خواد یا یکی من یکی تو  (ذرت) .خلاصه برای جفتمون بهتر شده .

مبین پسر دایی هانا :

Image and video hosting by TinyPic

 بازم مبین :

Image and video hosting by TinyPic

هانا  

دیروز بهم می گه مامان بگو دوچرخه :

گفتم : دوچرخه

گفت : سیبیل بابا فرزاد می چرخه

من :    علی(داداشم) !!!!‌

علی :  

Image and video hosting by TinyPic

  خوشگل مامان

نظرات ()