نويسنده وبلاگ

مهین م (mahtabir2@yahoo.com)

من متولد خرداد سال 53 هستم و از وقتي که متوجه شدم يه ني ني تو راه دارم يعني از خرداد سال 84 به فکر نوشتن خاطرات خودم و دخملم افتادم .پس تا وقتي که نوشتن فراموشم نشده مي نويسم

مهین م (mahtabir2@yahoo.com)

آرشيو مطالب

مطالب اخير

دزد اومده!!؟

تولد هانا

بازگشت من !

تولدها

دو ساعت از زندگی من

سال جدید

تولد هانا + اسباب کشی + کار + من درگیر

قصه شب

کمی تا قسمتی کفرناک

خام خام

پ?وند ها

بارون

نگين گل گلی خوشگله

پنجره ای رو به عشق

هانا گل دختر

پری مهربون

گلسا کوچولو .دخمل گلناز جون

وندا و هانا (گلهای گلدون)

هانا کوچيکه خوشگله

یه هانای خوشگل بهمن 84 دیگه

الیاناخوشگله

مامان آرزو و آرش خوشگله

روژین عزیز

پرنیان نازنین (پوپلی)

پرنیان خوشگله

هستی خوشگله

پارمیدا

ققنوس

ستاره طلايی

ملوسک مامان مرجان

يونا فلفلی

سایه جون

مانا گرافیکی

تندیسک ملوس

مهديار کوچولو

هيژا

من و پسرم آرين

شایگان قند عسل

عمو پورنگ

ماجرای من و سارا کوچولو

پرنيان خوشگل

دایی بهنام (جمعمون جمعه)

دفترچه خاطراتم(دخترم نازگل)

جاسمينا (جينا چشم قشنگ)

سايتی مخصوص رمان خوانها

مامان عاشق بابا و نیکان

خاطرات در گوشی من

مامان ايليا

مامان و کسرا خان

مزدای شیطون بلا

پريسا مامان کيا

ابوالفضل کوچولو

مهربانوی عزیز

گل بهار خانم

کيان و کيارش

خاله ستاره

بابای فردا

ويانا کوچولو

سامی پسر خوشگل

خانوم خونه

پرنده کوچک خوشبختی

کلئوپاترا

نی نی کده

 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

چهارشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٦

هانا در شمال

 

راستش هانا به من اصرار می کنه که خودش بیاد وب لاگ بنویسه .یعنی اون بگه و من با لفظ خودش بنویسم .اما من قبول نکردم به چند دلیل یکی اینکه این وب لاگ از اول مال مامان هانا بوده که در مورد خودش و احساسش و دخترش می نویسه و من دوست ندارم این حالت وب لاگ از بین بره .
دوم اینکه حقیقتش من اصلا قابلیت و تخصص نوشتن از زبون هانا رو ندارم و می دونم که خوب از آب در نمی آد . سوم اینکه هانا بزرگ که شد خودش احساسش رو بنویسه و  من نمی خوام چیزی از زبون هانا بنویسم که بعدا بگه چرا این رو از زبون من نوشتی .اونوقت بیا و درستش کن

هانا

هانا خانمی به همراه مامان مهین  و بابا فرزاد و مادربزرگ چند روزی رفتند شمال .کلی خوش گذروندند و دریا رفتند و آب بازی کردند .هانایی تو این چند روزی که نور بود خزانه لغاتش کلی افزایش یافت .کلمه هایی که اونجا یاد گرفته از این قرارند :

باوون : بارون
ماه
جل : گل
دیا : دریا
ارت : درخت
اوچه : مورچه

دیگه اینکه هانایی کلی به مامانش تو کار خونه کمک می کنه .چند شب پیش که مهمون داشتم تو اشپزخونه بودم یه دفعه دیدم همه دارند می خندند.یکی هم برگشت به من گفت مهین جان دیگه غم نداری از سر کار که می ایی خونه  همه کارهات انجام شده..

نگاه کردم دیدم دخمله یه دستمال گرفته دستش تند تند داره تمیز می کنه .میز ها ،چارچوب در ، گلدون ، خلاصه با جدیت تمام تمیز می کرد بچم . بعدش هم نشست و گفت آخیششش .
از رقصش هم بگم که خیلی نمک داره .چون بچم رگ کردی داره با اینکه رقص کردی ندیده اما کلی رقص پا می کنه .می گن رقص تو خون آدمه . ملوس خانم این قابلیت رو داره که 5 دقیقه برقصه .رقصش هم شامل پا کوبیدن ، چرخیدن ، دویدن و سر تکون دادن می شه .
تازگیها دلش برام خیلی خیلی  تنگ می شه .نمی دونم از  این موضوع  بایدخوشحال بشم یا ناراحت .

مامان می گه از صبح که می ری تا وقتی می ایی هر چند وقت یه بار می گه مامان مهین بیا ! مامان مهین بیا .مخصوصا وقتی خوابش می آد که پشت سر هم می گه

. مامانی منم دلم برات تنگ می شه .خیلی زیاد

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

مامان هانا

این روزها بد جوری درگیر کار شدم. ارزیابی EFQM هفته دیگه هست و من نسبتا دست تنها هستم کسانی که برای این قضیه کار می کنند خیلی تعدادشون کمه .من نیروی زیادی برای این کار ندارم .2 سال پیش که ارزیابی انجام شد کلی خدم و حشم درگیر این کاربودند که البته نمره قابل توجهه ای نگرفتند .امسال نمی دونم چی پیش می آد .امیدوارم امتیازمون بالا تر بره چون خیلی زحمت کشیدیم .
 دلم برای این پتانسیلی که تو این شرکت خوابیده می سوزه .یه ساختمون تو یه منطقه خوب تهران ، کلی سرمایه و تعداد زیادی کارمند و پرسنل اما خروجی خیلی کم .این سرمایه کشورمونه که از دست می ره  و هیچکس هیچ کاری نمی کنه . با هر کس صحبت می کنم می گه حالا کی می دونه که تا کی هست اینجا. حالا معلومه که ما سال دیگه هستیم تو این شرکت یا نه ؟!!!‌  خانم  انقدر حرص نخور .همه جا همینه . همه شرکتها همین هستند .

با اینکه دلم  برای این کشور می سوزه اما حقیقتش برای دخترم بیشتر می سوزه و هر روز مصمم تر می شم که از این کشور برم و می رم

نظرات ()