نويسنده وبلاگ

مهین م (mahtabir2@yahoo.com)

من متولد خرداد سال 53 هستم و از وقتي که متوجه شدم يه ني ني تو راه دارم يعني از خرداد سال 84 به فکر نوشتن خاطرات خودم و دخملم افتادم .پس تا وقتي که نوشتن فراموشم نشده مي نويسم

مهین م (mahtabir2@yahoo.com)

آرشيو مطالب

مطالب اخير

دزد اومده!!؟

تولد هانا

بازگشت من !

تولدها

دو ساعت از زندگی من

سال جدید

تولد هانا + اسباب کشی + کار + من درگیر

قصه شب

کمی تا قسمتی کفرناک

خام خام

پ?وند ها

بارون

نگين گل گلی خوشگله

پنجره ای رو به عشق

هانا گل دختر

پری مهربون

گلسا کوچولو .دخمل گلناز جون

وندا و هانا (گلهای گلدون)

هانا کوچيکه خوشگله

یه هانای خوشگل بهمن 84 دیگه

الیاناخوشگله

مامان آرزو و آرش خوشگله

روژین عزیز

پرنیان نازنین (پوپلی)

پرنیان خوشگله

هستی خوشگله

پارمیدا

ققنوس

ستاره طلايی

ملوسک مامان مرجان

يونا فلفلی

سایه جون

مانا گرافیکی

تندیسک ملوس

مهديار کوچولو

هيژا

من و پسرم آرين

شایگان قند عسل

عمو پورنگ

ماجرای من و سارا کوچولو

پرنيان خوشگل

دایی بهنام (جمعمون جمعه)

دفترچه خاطراتم(دخترم نازگل)

جاسمينا (جينا چشم قشنگ)

سايتی مخصوص رمان خوانها

مامان عاشق بابا و نیکان

خاطرات در گوشی من

مامان ايليا

مامان و کسرا خان

مزدای شیطون بلا

پريسا مامان کيا

ابوالفضل کوچولو

مهربانوی عزیز

گل بهار خانم

کيان و کيارش

خاله ستاره

بابای فردا

ويانا کوچولو

سامی پسر خوشگل

خانوم خونه

پرنده کوچک خوشبختی

کلئوپاترا

نی نی کده

 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

یکشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٥

هانای مهربون

 

هانای من امروز 11 ماهش تموم شده و پا به 12 ماهگی می گذاره.

هانا

من تا به حال خودم نیومده بودم اینجا که حرف بزنم .اما یکی از دوستام به اسم شمیم جون منو  دعوت کرد.مرسی شمیم جون اگه من رو دعوت نمی کردی مامانم هیچ وقت نمی گذاشت که من بیام اینجا حرف بزنم .منم با اینکه از شب یلدا خیلی گذشته اما بازم تو این بازی شرکت می کنم .اگه دیر شده همش تقصیر مامان مهینه


1- من خواب ندارم .می ترسم اگه بخوابم یه اتفاقاتی بیفته که من نبینم اونوقت از دستم می ره .
2- مامانم می خواد به زور به من فرنی بده .بابا من از فرنی و شیر خشک بدم می آد .به کی بگم.
3- از  داللی بازی و تف تف بازی خیلی خوشم می آد .
4- این کنترل تلویزیون خیلی باحاله. وقتی باطریش رو می زنم  تو دهنم زبونم وززززی می شه  .منم خیلی خوشم می آد.
5- وقتی مامان بابا یا بقیه ادا در می آرن که من مثلا بخندم اصلا خندم نمی گیره اما از بس تکرار می کنن که مجبورم الکی بخندم که دست از سرم بردارن.
مامان خانم این وب لاگ منه .اجازه بده بیشتر بیام اینجا .

مامان هانا 

من بزرگ شدنش رو به وضوح حس می کنم هر روز با دیروزش کمی فرق می کنه .حتی شیطنتهاش  و بازیهاش و خنده هاش هم فرق می کنه .
چند روز پیش من با هانا تو خونه تنها بودم  . دخملم داشت با خودش بازی می کرد . منم بهش نگاه می کردم.یه لحظه برگشت بهم نگاه کرد.اسباب بازیش رو انداخت کنار و تند تند اومد طرف من و چسبید به من .انقدر احساس خوبی بهم دست داد که نگو.منم شروع کردم تو گوشش حرف زدن .براش از فرداهایی که با هم هستیم ، جاهایی که  میریم و کارهایی که می کنیم گفتم .شاید 5 دقیقه گذشت و هانا جیک نزد . فقط گوش می داد.
خیلی برام جالب بود .بچه ام از حالا به حرفهای مامانیش گوش می ده.چند سال دیگه  حتما  با مامانیش تو کارها همفکری می کنه و می شینه پای درد دل مامانش.
می گن عشقی که به مادر داری با عشقی که به همسر داری و عشقی که به بچه داری سه مقوله جداست و با هم فرق می کنه .برای همین می تونی این سه تارو با هم تویه زمان تو قلبت داشته باشی اما اگر خدا یه بچه دیگه به من بده من چطور می تونم به اندازه هانا دوستش داشته باشم در حالی که  احساسی که به هانا دارم چنان قوی و گرم که فکر می کنم تکرار نمی شه .
دو روز پیش یه صدف خوشگل تو دهن عزیزکم شروع کرد به خودنمایی . من و بابا فرزاد چنان هیجان زده شدیم که حد نداره .اون رو نمی دونم اما من کم کم داشتم نگران می شدم که نکنه بچه ام اصلا  دندون در نیاره .اونوقت من با یه دخمل بی دندون چه کنم .حالا خوشبختانه دندونش در اومد وبه تمام نگرانیها پایان داد.

 

نظرات ()