نويسنده وبلاگ

مهین م (mahtabir2@yahoo.com)

من متولد خرداد سال 53 هستم و از وقتي که متوجه شدم يه ني ني تو راه دارم يعني از خرداد سال 84 به فکر نوشتن خاطرات خودم و دخملم افتادم .پس تا وقتي که نوشتن فراموشم نشده مي نويسم

مهین م (mahtabir2@yahoo.com)

آرشيو مطالب

مطالب اخير

دزد اومده!!؟

تولد هانا

بازگشت من !

تولدها

دو ساعت از زندگی من

سال جدید

تولد هانا + اسباب کشی + کار + من درگیر

قصه شب

کمی تا قسمتی کفرناک

خام خام

پ?وند ها

بارون

نگين گل گلی خوشگله

پنجره ای رو به عشق

هانا گل دختر

پری مهربون

گلسا کوچولو .دخمل گلناز جون

وندا و هانا (گلهای گلدون)

هانا کوچيکه خوشگله

یه هانای خوشگل بهمن 84 دیگه

الیاناخوشگله

مامان آرزو و آرش خوشگله

روژین عزیز

پرنیان نازنین (پوپلی)

پرنیان خوشگله

هستی خوشگله

پارمیدا

ققنوس

ستاره طلايی

ملوسک مامان مرجان

يونا فلفلی

سایه جون

مانا گرافیکی

تندیسک ملوس

مهديار کوچولو

هيژا

من و پسرم آرين

شایگان قند عسل

عمو پورنگ

ماجرای من و سارا کوچولو

پرنيان خوشگل

دایی بهنام (جمعمون جمعه)

دفترچه خاطراتم(دخترم نازگل)

جاسمينا (جينا چشم قشنگ)

سايتی مخصوص رمان خوانها

مامان عاشق بابا و نیکان

خاطرات در گوشی من

مامان ايليا

مامان و کسرا خان

مزدای شیطون بلا

پريسا مامان کيا

ابوالفضل کوچولو

مهربانوی عزیز

گل بهار خانم

کيان و کيارش

خاله ستاره

بابای فردا

ويانا کوچولو

سامی پسر خوشگل

خانوم خونه

پرنده کوچک خوشبختی

کلئوپاترا

نی نی کده

 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

شنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٥

عشق مامان

 

سلام
مثل اينکه هر چي سعي مي کنم زودتر بيام اينجا نمي شه که نمي شه . به تاريخ قبلي که نگاه مي کنم 1 ماه هم بيشتر شده که اينجا چيزي ننوشتم.
هانا جون اين رو به پاي تنبلي ماماني نزار . ماماني کارش زياده.
خوب از کجا شروع کنم .آهان يه خبر .من بلاخره مدير شدم.بلاخره اين جماعت مذکربعد از تهديدي که من به رفتن  کردم به اين نتيجه رسيدن که اين حکم رو به من بدن.به هر حال درست يا غلط من همچنان اينجا مشغول به کار هستم.
ديگه اينکه هاناي من ديگه واقعا خانم شده.چرا؟
چون شبها تا 11 بيداره .پا به پاي مامان بابا .
با ما غذا مي خوره .با ما چاي ميخوره .به مامان تو غذا پختن کمک مي کنه و وسائل  کابينت ها رو جابه جا مي کنه .

 اما هنوز دندون در نياورده !
يه چيز جالبي که من  تو هانا ديدم اينه که خيلي اجتماعيه .اگه مهموني بريم يا مهمون برامون بياد انقدر خوشحال مي شه که از اول تا آخر مهموني دست مي زنه و شادي مي کنه و هر کسي که بهش کم محلي  کنه انقدر سرش رو کج مي کنه و بهش نگاه مي کنه که طرف از رو بره و بهش بخنده  . غريبي کردن اصلا تو کارش نيست و هر کس بهش بخنده سريع باهاش خودموني مي شه.


ديگه اينکه از بعضي چيزها مي ترسه اما به طرفش مي ره.مثلا از جارو برقي  مي ترسه اما با گريه مي ره طرفش و شروع مي کنه به زدن روش . يه چيزي که ازش خيلي مي ترسه تنها بودن تو تاريکيه . مثلا وقتي مي برمش خونه مامان اينا چون صبحه و هوا روشنه گريه نمي کنه ولي وقتي مي خوام ببرمش خونه خودمون ساعت 5/5 شده و هوا کمي تاريک شده . براي همين تا خونه گريه زاري مي کنه ، روشن کردن چراغ تو ماشين و آواز خوندن من و ناز کردنش  هم هيچ افاقه اي نمي کنه حتي صندليشو جلو هم گذاشتم که منو ببينه و گريه نکنه اما باز گريه مي کنه .خلاصه تجسم کنيد من تو اون جيغ و داد رانندگي هم بکنم چه شود.
ديگه اينکه ....
هاناي کوچولوي خوشگلم خيلي دوست دارم .
دخملم بزرگ شدنت رو هر روز به تماشا مي شينيم .با به دنيا اومدنت يکبار ديگر به دنيا اومدم و با شیطونیات من هم شریک می شم .
ذره ذره وجودم با خاطرات بودن با تو آميخته شده و من معني عشق مادري رو  تو برق چشمهاي تو فهميدم.


تا به حال از اين حرفهاي قلمبه سلمبه نزده بودم .اين شکوفا شدنم  رو هم مديون توام.


نظرات ()