نويسنده وبلاگ

مهین م (mahtabir2@yahoo.com)

من متولد خرداد سال 53 هستم و از وقتي که متوجه شدم يه ني ني تو راه دارم يعني از خرداد سال 84 به فکر نوشتن خاطرات خودم و دخملم افتادم .پس تا وقتي که نوشتن فراموشم نشده مي نويسم

مهین م (mahtabir2@yahoo.com)

آرشيو مطالب

مطالب اخير

دزد اومده!!؟

تولد هانا

بازگشت من !

تولدها

دو ساعت از زندگی من

سال جدید

تولد هانا + اسباب کشی + کار + من درگیر

قصه شب

کمی تا قسمتی کفرناک

خام خام

پ?وند ها

بارون

نگين گل گلی خوشگله

پنجره ای رو به عشق

هانا گل دختر

پری مهربون

گلسا کوچولو .دخمل گلناز جون

وندا و هانا (گلهای گلدون)

هانا کوچيکه خوشگله

یه هانای خوشگل بهمن 84 دیگه

الیاناخوشگله

مامان آرزو و آرش خوشگله

روژین عزیز

پرنیان نازنین (پوپلی)

پرنیان خوشگله

هستی خوشگله

پارمیدا

ققنوس

ستاره طلايی

ملوسک مامان مرجان

يونا فلفلی

سایه جون

مانا گرافیکی

تندیسک ملوس

مهديار کوچولو

هيژا

من و پسرم آرين

شایگان قند عسل

عمو پورنگ

ماجرای من و سارا کوچولو

پرنيان خوشگل

دایی بهنام (جمعمون جمعه)

دفترچه خاطراتم(دخترم نازگل)

جاسمينا (جينا چشم قشنگ)

سايتی مخصوص رمان خوانها

مامان عاشق بابا و نیکان

خاطرات در گوشی من

مامان ايليا

مامان و کسرا خان

مزدای شیطون بلا

پريسا مامان کيا

ابوالفضل کوچولو

مهربانوی عزیز

گل بهار خانم

کيان و کيارش

خاله ستاره

بابای فردا

ويانا کوچولو

سامی پسر خوشگل

خانوم خونه

پرنده کوچک خوشبختی

کلئوپاترا

نی نی کده

 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٥

دلم براي هانا جونم تنگيده

 

سلام
من اومدم سر كار!!!
جدايي از هانا برام خيلي سخته. فكر نمي كردم كه اينقدر برام تلخ باشه .حالا نمي دونم هانا به من بيشتر وابسته هست يا من به اون ولي با همه وجود دلم براش تنگ مي شه
امروز صبح آرزو مي كردم كه هانا به جای ساعت 4  ساعت 3 بيدار بشه  اما هانا ساعت 6 بيدار شد .امروز صبح آرزو مي كردم كه گنجشكها  نخونن تا هانا من با صداي بلند تري بخونه اما نه گنجشكها خوندن نه هانا.
امروز صبح كه هانا رو گذاشتم پيش مامانم خواب بود.  آرزو مي كردم از خواب بيدار نشه و گريه نكنه اما بيدار شد . هم هانا گريه كرد هم من .امروز ...

راستي به دليل بار منفي كه خاطرات روزانه من داشت فعلا از ادامه دادن آن خودداري مي كنم .باشد كه نسل انسان به خطر نيفتد . شايد تقصير من بود كه كامل ننوشتم .

ننوشتم كه با اينكه من ديگه خواب راحت ندارم  ديگه نمي تونم شب تا صبح كتاب بخونم ديگه نمي تونم سينما برم ديگه نمي تونم يه فيلم رو تا آخرش ببينم .... با همه اينها چنان از با هانا بودن لذت مي برم كه وصف ناشدني است
شايد به دليل وصف ناشدني بودن هست كه من نتونستم تو خاطراتم بيارمش .

چند تا از عکسهای هانا رو گذاشتم تا ببينيد دخملم چقدر ناز شده

 

يه روز ظهر وقتی که من به زور می خواستم بخوابونمش

 

 

 چيه منو اينجا نگه داشتين .بذارين با اون عروسکه بازی کنم ديگه 

 

کسی منو نبينه

آهان موهاشو بکنم

 

اين بالا چقدر خوبه

 

با من دوست می شی

 

چقدر دلم می خواست به اين ماهه دست بزنم

 

 

نظرات ()