نويسنده وبلاگ

مهین م (mahtabir2@yahoo.com)

من متولد خرداد سال 53 هستم و از وقتي که متوجه شدم يه ني ني تو راه دارم يعني از خرداد سال 84 به فکر نوشتن خاطرات خودم و دخملم افتادم .پس تا وقتي که نوشتن فراموشم نشده مي نويسم

مهین م (mahtabir2@yahoo.com)

آرشيو مطالب

مطالب اخير

دزد اومده!!؟

تولد هانا

بازگشت من !

تولدها

دو ساعت از زندگی من

سال جدید

تولد هانا + اسباب کشی + کار + من درگیر

قصه شب

کمی تا قسمتی کفرناک

خام خام

پ?وند ها

بارون

نگين گل گلی خوشگله

پنجره ای رو به عشق

هانا گل دختر

پری مهربون

گلسا کوچولو .دخمل گلناز جون

وندا و هانا (گلهای گلدون)

هانا کوچيکه خوشگله

یه هانای خوشگل بهمن 84 دیگه

الیاناخوشگله

مامان آرزو و آرش خوشگله

روژین عزیز

پرنیان نازنین (پوپلی)

پرنیان خوشگله

هستی خوشگله

پارمیدا

ققنوس

ستاره طلايی

ملوسک مامان مرجان

يونا فلفلی

سایه جون

مانا گرافیکی

تندیسک ملوس

مهديار کوچولو

هيژا

من و پسرم آرين

شایگان قند عسل

عمو پورنگ

ماجرای من و سارا کوچولو

پرنيان خوشگل

دایی بهنام (جمعمون جمعه)

دفترچه خاطراتم(دخترم نازگل)

جاسمينا (جينا چشم قشنگ)

سايتی مخصوص رمان خوانها

مامان عاشق بابا و نیکان

خاطرات در گوشی من

مامان ايليا

مامان و کسرا خان

مزدای شیطون بلا

پريسا مامان کيا

ابوالفضل کوچولو

مهربانوی عزیز

گل بهار خانم

کيان و کيارش

خاله ستاره

بابای فردا

ويانا کوچولو

سامی پسر خوشگل

خانوم خونه

پرنده کوچک خوشبختی

کلئوپاترا

نی نی کده

 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٥

من در بيمارستان

 

سلام
امروز مي خوام ماجرای این 2 ماه رو تعریف کنم .چرا؟ چون  امروز خونه هستم و هانا  خوب خوابیده و من هم خسته نیستم. درست فهمیدین .
تو این 2 ماه همچین موقعیتی برام پیش نیومده بود .
من صبح روز دوشنبه 17 بهمن ساعت چهارونيم از خواب بیدار شدم نه بهتره بگم که از تختخواب بلند شدم چون خواب که نبودم .از بس شور و شوق ...
نه شور و شوق نمی شه گقت بیشتر استرس داشتم و می ترسیدم .
قبلش بگم که من خودم سزارین رو انتخاب کردم حالا چرا و به چه علت بماند .اینجا جای گفتن دلایلم نیست .
ساعت 5 دست و رو شسته  و اماده و 6 بار دستشویی رفته  نشستم رو مبل جلوی در تا فرزاد هم آماده بشه .وای از دست این آقایون که اینقدر خونسرد هستن .فرزاد دوربین گرفته بود دستش و از من احساسم رو در اون لحظه می پرسید .من هم چنان با فریاد احساسم رو گفتم که فهمید من اصلا شوخی ندارم .خلاصه رفتیم دنبال مامانم و بعد رفتیم بیمارستان (بیمارستان آتیه و دکتر لاله اسلامیان)
وقتی رسیدیم بیمارستان پرونده تشکیل دادند .من هم رفتم تو قسمت زایمان بیمارستان
حالا اینکه 2 تا پرستار افتاده بودن به جونم که لاک پاهام رو پاک کنن و آخرش هم همه انگشتای پاهام رو قرمز کردن بماند(قابل توجه خانمهای پا به ماه بابا لاک نزنید مگه چی می شه )
تو اتاق عمل خیلی هول برم داشته بود .اول منو خوابوندن رو نخت .یه مدت که خوابیدم خسته شدم .چون هیچکس نیومد بگه خرت به چند
منم نشستم رو تخت .همینطور که اطرافم رو نگاه می کردم یه پرستار اومد و تو سر زنون منو خوابوند.
وقتی دستام رو بستن فهمیدم که دیگه داره شروع می شه .تو اون لحظه حدس  زدم که اون جلو چند نفر دارن یه سری وسایل رو می آرن اما هر کاری کردم نشد ببینم چیه .چون هانا خانم جلوی دیدم رو گرفته بود.
خلاصه دردسرتون ندم من به خواب رفتم و وقتی بیدار شدم صدای ناله یه نفر دیگه رو شنیدم .اول فکر کردم که صدای ناله خودمه بعد دیدم نه من که دهنم باز نیست تازه برای چی ناله کنم من که چیزیم نیست .این خانمه هم چه کولی بازی در می اره.
البته انقدر بی حال بودم که فکر کنم یه 10 دقیقه ای گذشت که به این نتیجه رسیدم . کم کم که به هوش اومدم  کرختی
و سنگینی وحشتناکی رو پاهام  حس کردم .از اینکه ناله کنم خجالت می کشیدم برای همین سعی خودم رو کردم که دهنم رو باز کنم و پرستار رو صدا کنم .اما هر بار که سعی می کردم تبدیل به ناله می شد .منم دل رو به دریا زدم و زدم زیر آواز .


خلاصه بعد از کلی یه پرستار اومد و یه کاری کردو بعدش من دوباره به خواب رفتم.
ایندفعه که به هوش اومدم دورو برم کلی سرو صدای آشنا شنیدم . بعد یکی اومد دست من رو گرفت و یه چیزی رو گذاشت رو دستم ویه خانم بی ادب دیگه
اومد و ... و بعد من که چشام باز نمی شد یه دفعه چشمام رو چهار تا کردم و به اون موجود سرخ و تپل که رو دستم بود نگاه کردم که چه طوری داشت شیر می خورد
وهمه بهش آفرین می گفتن.آره گل سرخ من بود که سرش رو گذاشته بود رو دستم و با چشمهای خواب الود شیر می خورد.
قبل از اینکه دل سیر نگاش کنم دوباره از حال رفتم . تا چند ساعت فقط صدا می شنیدم اونم هر از گاهی و دوباره از حال می رفتم .

خلاصه اینکه ما فردا ش از بیمارستان بیرون آومدیم و رفتیم به خونه.راستی یادم نره بگم که هانا ساعت ۷ و ۲ دقيقه  به دنیا اومد و وزنش۳ کيلو و ۶۵۰ گرم و قدش 53 و دور سرش 37  سانتيمتربود.قربون دخترم بشم
هانا 3 روزه بود که من بساط استراحت رو جمع کردم و اومدم رو مبل نشستم .چون حوصله ام سر رفته بود .
 و 5 روزه بود که با اصرار من بردیمش بیمارستان.چون من احساس می کردم که زردی داره که داشت و 3 روز تو بیمارستان بود و من هم پیشش بودم .
(قابل توجه خانمهای باردار .از همون روز اول خودتون پوشک بچه رو عوض کنید .چون ممکنه مثل من مجبور بشین تنهایی از پس بچه بر بیاین) من که تاروز پنجم دست به این سفيد وسياه نزده بودم و همش مامانم این کار ها رو می کرد مجبور شدم خودم این کار ها رو بکنم .چون تو بیمارستان فقط  یه نفر  می تونست پیش بچه بمونه که خوب چون من شیر می دادم من باید می موندم .دستگاه رو گذاشته بودن کنار تخت من . و هانا تو دستگاه با چشمهای بسته می خوابید . خیلی سخت گذشت هم به من هم به هانا .
حقیقتش من تحقیق کردم دیدم دلیل زردی بچه ها خیلی مشخص نیست .اما عمده ترینش غذای مادر حین بارداری هست که مثلا نباید باقلا بخورن و....
دیگه شیر اول مادر که اسمش آغوز هست .دلیل اینکه قدیمها بچه ها زردی نمی گرفتن هم این بوده که آغوز رو به بچه نمی دادن و دور می ریختن . البته آعوز مزایایی داره که احتمالا به معایبش می ارزه.
الان هم هانا آلرژی داره .حساسیت داره. به چی خدا عالمه . بدنش و صورتش جوشهای ریزی زده که خیلی هم می خاره و بچه رو کلافه کرده و چند وقته نه اون خواب راحت داره نه من.
اول بردیم پیش یه دکتر که بهمون معرفی کرده بودن .اونم کلی پماد داد که به صورت و تنش بمالیم . 2 هفته استفاده کردیم اما هانا جونم بدترو بدتر شد.بعد بردیم پیش دکتر خودش .اونم کلی عصبانی شدکه چرا از اول نبرديم پيش خودش و گفت آلرژی که به خاطر خوردن پیش می آد رو باید با داروی خوراکی برطرف کرد و حالا هانا جونم داره بهتر می شه.
من باید تا یه هفته فقط گوشت و برنج و سیب زمینی و هویچ بخورم .بدون هیچگونه ادویه یا سس یا ربی تا کوچولوی من خوب خوب بشه و بعد کم کم اینها رو اضافه کنم که معلوم بشه کدوم باعث حساسیتش شده .
الان هم که هانا خوابیده به خاطر شربتی که می خوره که خواب آوره.
به خاطر همین آلرژی که نزدیک به 1 ماه  طول کشیده هانای من زیاد وزن نگرفته و الان  ۵ کيلو و ۵۵۰ گرم هست.
 دیگه اینکه ...
هانای عزیزم  شاید این 2 ماه خیلی سخت بود اما  شیرین بود شیرین شیرین  .با یه خندت  تمام خستگیها و شب بیداریها رو از یادم می بری و بایه نگات منو  مست می کنی
ومن الان معنی مادر شدن رو می فهمم

نظرات ()