نويسنده وبلاگ

مهین م (mahtabir2@yahoo.com)

من متولد خرداد سال 53 هستم و از وقتي که متوجه شدم يه ني ني تو راه دارم يعني از خرداد سال 84 به فکر نوشتن خاطرات خودم و دخملم افتادم .پس تا وقتي که نوشتن فراموشم نشده مي نويسم

مهین م (mahtabir2@yahoo.com)

آرشيو مطالب

مطالب اخير

دزد اومده!!؟

تولد هانا

بازگشت من !

تولدها

دو ساعت از زندگی من

سال جدید

تولد هانا + اسباب کشی + کار + من درگیر

قصه شب

کمی تا قسمتی کفرناک

خام خام

پ?وند ها

بارون

نگين گل گلی خوشگله

پنجره ای رو به عشق

هانا گل دختر

پری مهربون

گلسا کوچولو .دخمل گلناز جون

وندا و هانا (گلهای گلدون)

هانا کوچيکه خوشگله

یه هانای خوشگل بهمن 84 دیگه

الیاناخوشگله

مامان آرزو و آرش خوشگله

روژین عزیز

پرنیان نازنین (پوپلی)

پرنیان خوشگله

هستی خوشگله

پارمیدا

ققنوس

ستاره طلايی

ملوسک مامان مرجان

يونا فلفلی

سایه جون

مانا گرافیکی

تندیسک ملوس

مهديار کوچولو

هيژا

من و پسرم آرين

شایگان قند عسل

عمو پورنگ

ماجرای من و سارا کوچولو

پرنيان خوشگل

دایی بهنام (جمعمون جمعه)

دفترچه خاطراتم(دخترم نازگل)

جاسمينا (جينا چشم قشنگ)

سايتی مخصوص رمان خوانها

مامان عاشق بابا و نیکان

خاطرات در گوشی من

مامان ايليا

مامان و کسرا خان

مزدای شیطون بلا

پريسا مامان کيا

ابوالفضل کوچولو

مهربانوی عزیز

گل بهار خانم

کيان و کيارش

خاله ستاره

بابای فردا

ويانا کوچولو

سامی پسر خوشگل

خانوم خونه

پرنده کوچک خوشبختی

کلئوپاترا

نی نی کده

 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩

کمی تا قسمتی کفرناک

 


سلام

مامان مهین

مدتی درگیر یه جریان غم انگیزی بودم .برای همین نخواستم بنویسم .صبر کردم چند وقتی بگذره و من به حال اول برگردم تا اگه اینجا نوشتم تحت تاثیر احساساتم بدم نباشه. اما چه کنم که واقعه خیلی اسفناک بود و من همچنان فکرم با این جریان هست.


دو ماه پیش پسر عمه هانا که یه پسر 9 ساله بود تو بازی با بچه ها با اتیش سوخت اونم 80% .بعد اینکه 45 روز تو بیمارستان انواع و اقسام معالجات رو پشت سر گذاشت،  بدن آسیب دیده اش تحمل سومین عمل جراحی  رو نکرد و از دنیا رفت .
این اتفاق بد جوری رو اعتقاداتم تاثیر گذاشت .ماها هر مصیبتی که متحمل میشیم میگیم خواست خدا بوده .حتما حکمتی توش بوده .امایکی به من بگه حکمت این همه ناراحتی و عذابی که علی کوچولو و خانواده اش تحمل کردن چی بوده؟؟؟

علی یکی از شیرین ترن بچه هایی بود که من تا به حال دیده بودم و مامانش خانوم نازنینیه که هیچکس هیچ ناراحتی ازش ندیده .

الان بدجوری به عدالت خدا مشکوک شدم .یکی من رو از این کفری که توش افتادم نجات بده خواهشا

هانا

جواب سوال

روز خاکسپاری  علی ،   تو اون واویلا ازم پرسید

هانا : مامان علی الان کجاست ؟

من :مامان جون بگذار بعدا بهت میگم.
هانا : باشه.
هانا بعداز گفتن این حرف رفت پیش بچه های دیگه.

همون شب موقع خواب
هانا :مامان مهین
من : بله
هانا :من فهمیدم علی کجاست ؟
 من : کجاست؟
فکر کردم الان میگه تو آسمونها .یا تو یه باغ قشنگ یا پیش خدا
هانا : عکس سر  علی رو کشیدن رو یه کاغذ .تنش رو هم کردن زیر خاک.
من :؟؟؟؟؟؟؟
نتیجه اخلاقی:
سوالات بچه ها رو حتی اگه  تو بدترین شرایط هستین همون لحظه جواب بدین. چون اگه خودشون جواب رو پیدا کنن ممکنه خیلی ناجور بشه.



مهین نوشت 1 : چند شب پیش  خواب دیدم رفتم تو یه خونه با پنجره هایی که شیشه های رنگی داره. شبیه  خونه های  قدیمی  تو یزد که وقتی واردش میشی روح آدم پرواز میکنه.
سه تارم رو گذاشتم دم در و وارد شدم.

چقدرم من وقت میکنم تو بیداری بنوازمش.

همینطور که تو خونه نشسته بودم و  به جماعتی که تو اتاق بودن گوش میدادم یه دفعه یه صدای آهنگ قشنگی از بیرون شنیدم.
رفتم ببینم این صدای قشنگ از کجاست؟
دیدم داره بارون میاد و قطره های بارون میخوره به تارهای ساز .

بارون آهنگ قشنگی میزد.

 مهین نوشت ٢ : بعد از خوندن کامنت ها از نوشتن این پست پشیمون شدم .

آخه نتیجه اش یا ناراحت کردن دوستهای خوبم بوده یا کافر تر شدن کافرانی مثل من.

خدایا توبه(به فتح ب)

 

نظرات ()