نويسنده وبلاگ

مهین م (mahtabir2@yahoo.com)

من متولد خرداد سال 53 هستم و از وقتي که متوجه شدم يه ني ني تو راه دارم يعني از خرداد سال 84 به فکر نوشتن خاطرات خودم و دخملم افتادم .پس تا وقتي که نوشتن فراموشم نشده مي نويسم

مهین م (mahtabir2@yahoo.com)

آرشيو مطالب

مطالب اخير

دزد اومده!!؟

تولد هانا

بازگشت من !

تولدها

دو ساعت از زندگی من

سال جدید

تولد هانا + اسباب کشی + کار + من درگیر

قصه شب

کمی تا قسمتی کفرناک

خام خام

پ?وند ها

بارون

نگين گل گلی خوشگله

پنجره ای رو به عشق

هانا گل دختر

پری مهربون

گلسا کوچولو .دخمل گلناز جون

وندا و هانا (گلهای گلدون)

هانا کوچيکه خوشگله

یه هانای خوشگل بهمن 84 دیگه

الیاناخوشگله

مامان آرزو و آرش خوشگله

روژین عزیز

پرنیان نازنین (پوپلی)

پرنیان خوشگله

هستی خوشگله

پارمیدا

ققنوس

ستاره طلايی

ملوسک مامان مرجان

يونا فلفلی

سایه جون

مانا گرافیکی

تندیسک ملوس

مهديار کوچولو

هيژا

من و پسرم آرين

شایگان قند عسل

عمو پورنگ

ماجرای من و سارا کوچولو

پرنيان خوشگل

دایی بهنام (جمعمون جمعه)

دفترچه خاطراتم(دخترم نازگل)

جاسمينا (جينا چشم قشنگ)

سايتی مخصوص رمان خوانها

مامان عاشق بابا و نیکان

خاطرات در گوشی من

مامان ايليا

مامان و کسرا خان

مزدای شیطون بلا

پريسا مامان کيا

ابوالفضل کوچولو

مهربانوی عزیز

گل بهار خانم

کيان و کيارش

خاله ستاره

بابای فردا

ويانا کوچولو

سامی پسر خوشگل

خانوم خونه

پرنده کوچک خوشبختی

کلئوپاترا

نی نی کده

 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

جمعه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٩

هانا خانوم باادب .....

 

سلامقلب

مامان مهین

مدتیه به غیر از کتاب خوندن تمام کارهای جانبی رو گذاشتم کنار . کلاس موسیقی نمیرم چون هانا نمیگذاره تمرین کنم .کلاس زبان رو نمیرم چون  تو ساعت اداری اصلا نمیتونم بعد ساعت اداری هم اگه دیر برسم خونه هانا بدجوری دلتنگ من میشه.
اما فکر کنم کم کم بتونم دوباره شروعشون کنم.
از اول تصمیمم این بود  که هانا کمی بزرگ بشه بعد به کلاسهایی که علاقه داره بفرستمش .الان هانا 4 سال و 4 ماهشه  و من فکر میکنم که دیگه آمادگی ذهنی و روحی داره  که آموزشهای مختلفی رو  بیرون محیط خودمونیه خونه یا مهد ببینه.برای همین مهدش رو عوض کردم  وفرستادمش به به مهد دوزبانه که تاثیرش رو  خیلی سریع  تو هانا دیدم .الان تا ساعت 3 تو مهد میمونه و وقت کمتری رو از مامانم میگیره .از طرفی به خاطر علاقه اش به موسیقی هفته ای 2 روز میره کلاس موسیقی و هفته ای یه روز هم میره باله. برای تمرکز بیشترش هم قراره بره کلاس شطرنج . البته همه اینها تو ساعت مهدش هست که از خانواده هم دور نشه .
خلاصه فکر کنم که کم کم میتونم وقت بیشتری رو  برای خودم اختصاص بدم.مژه


هانا

هنسل و جادوگر

حتما داستان هنسل،گرتل و خونه شکلاتی و جادوگر  رو شنیدین.چند وقته بد جوری احساس هنسل بودن بهم دست داده.
آخه من بعد قرنی تصمیم گرفته بودم  یه کمی وزن کم کنه که البته کم هم شدم. اگه منو ببینید میگین  اگه وزن کم کردی اینجوری شدی ببین قبلش چی بودی .سوال
 به هر حال الان  به 63 رسیدم  و کلی از این ماجرا خوشحالم .نیشخند حالا هر از گاهی هانا میاد دستی به بازوی من میزنه  و فشارش میده و اندازه اش رو میگره و با نگرانی و چشمانی پر اشک  میگه مامان دیگه  لاغر نشی ها نگران.خواهش میکنم ورزش نکن .من دوست دارم تپل بمونی.ناراحت


الاغ

از سر کار برگشته بودیم خونه و من و هانا و بابا فرزاد  و عمه صفی تو پارکینگ منتظر آسانسور بودیم که سوار شیم .  بابا فرزاد 2 تا نون سنگک گرفته بود که داغ بود و بوی خوبی داشت .هانا  هم یه تیکه بزرگ نون رو گذاشته بود تو دهنش و  داشت  با لذت تمام میخورد . وقتی نگاش کردم  یه دفعه بد جوری  هوس کردم  که منم یه کمی از نون بخورم .همونطور که یه سر نون تو دهنش بود خم شدم و تیکه ای که بیرون بود رو گاز زدم .کلی خوشش اومد و خندید .منم کلی احساس عشقولانهقلب  مادرانه بهم دست داده بود بغل و خلاصه داشتیم می خندیدم که هانا وسط خنده گفت .

هانا :چه جالب  !!! مامان مهین مثل یه الاغ که علف میخوره خم شد نون  رو  خورد
من :دل شکسته

گوساله سگ

تلویزیون داشت  یه برنامه راجع به یه توله سگ قشنگ  نشون میداد

هانا : مامان بیا ببین تلویزیون چی نشون میده
من : چی نشون میده مامان

هانا : داره یه گوساله سگ رو نشون میده که خیلی قشنگهاز خود راضی

 

دختر خانم با ادب و ...

از سر کار که برگشتیم مشفول آماده کردن شام شدم. بابا فرزاد هم  مریض بود و  تو اتاق استراحت میکرد . مثل همیشه ساعت 9 شب سرایدار اومد که زباله ها رو بگیره ببره .چون دستم بند بود هانا رو که داشت تو اتاقش سی دی میدید صدا کردم و گفتم

مامان مهین :هانا جونم تو دیگه دختر بزرگی شدی .برو این سطل رو بده به محمد .من دستم بنده .چشمک

هانا  با صدای بلند: چشم مامان مهینعینک
از کنار ایستادم و جوری که نفهمه نگاش کردم.
هانا : سلام
سرایدار : سلام دختر خوب
هانا : متاسفانه بابا فرزادم حالشون خوب نیست .مامان مهین هم مشغول شام پختن هستن .من باید آشغالا رو به شما بدم.مژه
سرایدار : آفرین
هانا : من  خیلی خانوم شدماز خود راضی
سرایدر : بله
من : هانا  زود بیا کارت دارم

هانا  با صدای بلند: چشم مامان

هانا : میدونید مامانم چی درست میکنن ؟
سرایدار : ....خنثی
هانا :‌سوپ و پلو و کباب تابه ای
سرایدر : ....خنثی
هانا :آخه سوپ برای آدم مریض خوبه
من : هانا بیا منتظر

هانا : من برای بابام دعا کردم که خوب بشه .فرشته
سرایدار : آفرین .حالا اون سطل روبدهکلافه

هانا  در حالی که کیسه رو از سطل در میاورد نگاش افتاد تو کیسه

هانا : این نصف هندونه خراب شده . میدونید که دور ریختن اسرافه
سرایدر : ....خنثی
هانا : من به هندونه حساسیت دارم .آخه خانمها به یه چیزایی حساسیت دارن دیگه .مامانم هم به

من :تعجب

سرایدار به زور کیسه رو از هانا گرفت

سرایدار : خداحافظعصبانی

 من :اوه

هانا : خداحافظ .متشکرم

هانا : میدونید متشکرم یه کلمه جادوییه ...

 

پی نوشت ١: اگه مثل من و هانا زمان زیادی رو تو ماشین  به سر میبرین حتما به این راه حلی که من برای آروم کردن هانا به کار بردم هم فکر کنید .
من چند تا از فایل های قصه صوتی رو از این وبلاگ(http://audiobook.blogfa.com) دانلود کردم و تو ماشین برای هانا پخش میکنم . هانا ازقصه حسنی و خانوم حنا خیلی لذت میبره.

پی نوشت 2 : الان مشغول خوندن کتاب آنا کارنینا هستم .با اینکه فیلمش رو دیدم اما کتاب همیشه برای من یه چیز دیگه هست

پی نوشت ٣ : روز جمعه که این متن رو نوشتم کلی مریض و سرماخورده بودم .اما آخر ماه بود و ماجرای کفاره دادن و اینا ...

 اولین عکس هانا از طبیعت

داشتم به کارهام میرسیدم که هانا بلند گفت : و حالا قشنگترین دختر شهر و از اتاق خودش اومد تو هال با این شکل وشمایل .دوربین دم دستم نبود با موبایل این عکسها رو گرفتم .

گلاب به روتون .روم به دیوار .اون پشت دستشویی هست که من از بس هول بودم ازش عکس بگیرم فراموش کردم در دستشویی رو ببندم نیشخند

نظرات ()