نويسنده وبلاگ

مهین م (mahtabir2@yahoo.com)

من متولد خرداد سال 53 هستم و از وقتي که متوجه شدم يه ني ني تو راه دارم يعني از خرداد سال 84 به فکر نوشتن خاطرات خودم و دخملم افتادم .پس تا وقتي که نوشتن فراموشم نشده مي نويسم

مهین م (mahtabir2@yahoo.com)

آرشيو مطالب

مطالب اخير

دزد اومده!!؟

تولد هانا

بازگشت من !

تولدها

دو ساعت از زندگی من

سال جدید

تولد هانا + اسباب کشی + کار + من درگیر

قصه شب

کمی تا قسمتی کفرناک

خام خام

پ?وند ها

بارون

نگين گل گلی خوشگله

پنجره ای رو به عشق

هانا گل دختر

پری مهربون

گلسا کوچولو .دخمل گلناز جون

وندا و هانا (گلهای گلدون)

هانا کوچيکه خوشگله

یه هانای خوشگل بهمن 84 دیگه

الیاناخوشگله

مامان آرزو و آرش خوشگله

روژین عزیز

پرنیان نازنین (پوپلی)

پرنیان خوشگله

هستی خوشگله

پارمیدا

ققنوس

ستاره طلايی

ملوسک مامان مرجان

يونا فلفلی

سایه جون

مانا گرافیکی

تندیسک ملوس

مهديار کوچولو

هيژا

من و پسرم آرين

شایگان قند عسل

عمو پورنگ

ماجرای من و سارا کوچولو

پرنيان خوشگل

دایی بهنام (جمعمون جمعه)

دفترچه خاطراتم(دخترم نازگل)

جاسمينا (جينا چشم قشنگ)

سايتی مخصوص رمان خوانها

مامان عاشق بابا و نیکان

خاطرات در گوشی من

مامان ايليا

مامان و کسرا خان

مزدای شیطون بلا

پريسا مامان کيا

ابوالفضل کوچولو

مهربانوی عزیز

گل بهار خانم

کيان و کيارش

خاله ستاره

بابای فردا

ويانا کوچولو

سامی پسر خوشگل

خانوم خونه

پرنده کوچک خوشبختی

کلئوپاترا

نی نی کده

 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

چهارشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٦

مهين منه !

 

سلام

مامان هانا


امروز با انرژی بسیار بالایی اومدم که برای خودم نوشابه باز کنم .چرا؟ برای اینکه من باز شدم همون دختر شاه پریون.یعنی چی ؟
بگذارین از اول بگم.
زندگی من در بازه زمانی مربوط به ازدواج به چند دوره تقسیم می شه :


دوره ماقبل ازدواج:
این دوره بهترین دوره مربوط به ازدواج منه .همسر کمتر از گل به من نمی گفت و تمام خواسته های به حق و ناحق اینجانب انجام می شد. به طوری که بنده واقعا باورم شده بود که دختر شاه پریون هستم و راه به راه دستور می دادم که ال کن و بل کن. همسر هم بی برو برگرد همه دستورات رو انجام می داد .راست و حسینی  در جهالت محض به سر می برد .

دوره اول ازدواج
به دلیل اینکه مرد مربوطه قبل از ازدواج به تواناییهای همسر خود پی نبرده بودند ، حتی از دیدن اینکه ضعیفه یکی یه دونشون توانایی پختن غذا را دارند بسیار مشعوف شدند . که ای کاش دستم شکسته بودندی و این توانایی خود را به نمایش نگذاشته بودندی.
البته هنوز خرید کردن مختص آقای خونه بود و ایشون حتی یک لحظه فکر نمی کرد که همسر این قابلیت رو هم داره. اما ایشون متوجه شدند که همسر گرامی علاوه بر پخت و پز توانایی
جارو کردن ، طی کشیدن ، اطو کردن ،  انجام کارهای بانکی  و کلی هنرهای دیگر را دارند.اطلاعات حاج آقا در مورد حاج خانم کمی بیشتر شد و اون جهالت کمی کمرنگ شد .

دوره اول بچه دار شدن
روزها بگذشت و من و همسر با خوبی و خوشی در کنار هم زندگی می کردیم تا اینکه یه روز خدا به ما لطف کرد و ما رو صاحب بچه کرد .ای خدا این رحمت چرا زودتر شامل حال من نشده بود .
من دوبار ه شدم دختر شاه پریون  .هر چی می گفتم بی برو برگرد انجام می شد. هر کاری می خواستم انجام نمی دادم و آب از آب تکون نمی خورد .خلاصه دوران بسیار طلایی بود.

دوره دوم بچه دار شدن
دوره اول بچه دار شدن کم کم جاش رو سپرد به دوره دوم .یه روز صبح زود من و همسر رفتیم بیمارستان و خانم کوچولوی خوشگلمون رو برداشتیم آوردیم خونه . چشمتون روز بد نبینه .من موندم و کلی احساسات ضد ونقیض .انگار بعد از اون صعود رویایی به قصر طلایی شاه پریون من افتادم تو  یه دره عمیق . 24 ساعته در خدمت خانم کوچولو . و کم کم شد اونی که نباید می شد .من تمام قابلیتها و هنرهای ننموده و ندیده و نشنیده رو ریختم رو دایره . احساسات عمیق مادری شوخی بردار نبود . چنان در این راه جان فدا می کردم که بیا وببین .اگه هم  کمی از سر خستگی غر می زدم همه با هم یکصدا می گفتند دلت می آد!!! عروسکی به این خوشگلی .دلت می آد شب گریه می کنه بلند نشی .دلت می آد بهش شیر ندی .دلت می آد عوضش نکنی .دلت می آد براش غذا جدا درست نکنی .دلت می آد براش خرید نری .دلت می آد نبریش واکسن بزنی .دلت می آد نبریش حموم .دلت می آد بعد از ظهر ها نبریش پارک ...... .
خلاصه سرت رو درد نیارم .من شدم یه همه کاره .تازه سر کار هم می فتم  ( والبته هنوزهم می رم) .نمی دونم مدیر عامل چطور از قابلیتهای من خبردار شد که منو کرد مدیر که قوز بالا قوز بود . یعنی کار بیشتر و مسئولیت بیشتر در اداره .
و بدتر از همه هیچ کس نمی گفت دستت درد نکنه . هانا مدام غر می زد و همسر مربوطه هم یه سری مسائل خودش رو داشت وشبها خسته و کوفته می رسید خونه .

  من هر روز تصمیم می گرفتم که شب موقع خواب گریه کنم اما از بس خسته بودم خوابم می برد .

دوره سوم بچه دار شدن
خوب حالا رسیدیم به زمان اکنون .در حال حاضر که من دارم این متن رو می نویسم تو این دوره هستم . الان تو خونه ما گرد و خاکی به هواست که بیا و ببین .
دخملم به حرف اومده و تمام زحمات منو همین چند روزه می خواد جواب بده .راه می ره به من  می گه عزیزم .عسلم . مامانم .الکی می آد منو می بوسه .

بابا فرزاد هم کمی به تکاپو افتاده و می خواد که کم نیاره .چند شبه که ظرفها رو می شوره !!!!!! خونه رو جمع و جور می کنه ، هانا رو می بره بیرون و کلی کارهای دیگه .از همه جالب تر اینکه این شده دعوای هر شب اونها :بابا فرزاد به هانا می گه مهین منه .هانا هم  می گه مهین منه .دیشب اعصاب بچم خرد شد گفت مامان مهین منه منه منه منه
حالا حق ندارم بعد از این همه خستگی و افسردگی الان پر انرژی بیام اینجا و بخوام برای خودم نوشابه باز کنم ؟

هانا

هانا انقدر سریع یاد می گیره که بعضی وقتها واقعا شکه می شم .شعر هایی که می خونم براش حتی اگه یکبار بخونم بعضی کلماتش رو حفظ می کنه .

Image and video hosting by TinyPic

اعداد رو تا 11 می شمره .چند شب پیش دمر خوابیده بود رو روزنامه و داشت برای خودش می خوند .کتاب شعر حسنی رو خیلی دوست داره و مدام دستشه و دنباله من می دوه و می گه حسنی حسنی . عشقی شده دوست داشتنی  

Image and video hosting by TinyPic

نظرات ()