نويسنده وبلاگ

مهین م (mahtabir2@yahoo.com)

من متولد خرداد سال 53 هستم و از وقتي که متوجه شدم يه ني ني تو راه دارم يعني از خرداد سال 84 به فکر نوشتن خاطرات خودم و دخملم افتادم .پس تا وقتي که نوشتن فراموشم نشده مي نويسم

مهین م (mahtabir2@yahoo.com)

آرشيو مطالب

مطالب اخير

دزد اومده!!؟

تولد هانا

بازگشت من !

تولدها

دو ساعت از زندگی من

سال جدید

تولد هانا + اسباب کشی + کار + من درگیر

قصه شب

کمی تا قسمتی کفرناک

خام خام

پ?وند ها

بارون

نگين گل گلی خوشگله

پنجره ای رو به عشق

هانا گل دختر

پری مهربون

گلسا کوچولو .دخمل گلناز جون

وندا و هانا (گلهای گلدون)

هانا کوچيکه خوشگله

یه هانای خوشگل بهمن 84 دیگه

الیاناخوشگله

مامان آرزو و آرش خوشگله

روژین عزیز

پرنیان نازنین (پوپلی)

پرنیان خوشگله

هستی خوشگله

پارمیدا

ققنوس

ستاره طلايی

ملوسک مامان مرجان

يونا فلفلی

سایه جون

مانا گرافیکی

تندیسک ملوس

مهديار کوچولو

هيژا

من و پسرم آرين

شایگان قند عسل

عمو پورنگ

ماجرای من و سارا کوچولو

پرنيان خوشگل

دایی بهنام (جمعمون جمعه)

دفترچه خاطراتم(دخترم نازگل)

جاسمينا (جينا چشم قشنگ)

سايتی مخصوص رمان خوانها

مامان عاشق بابا و نیکان

خاطرات در گوشی من

مامان ايليا

مامان و کسرا خان

مزدای شیطون بلا

پريسا مامان کيا

ابوالفضل کوچولو

مهربانوی عزیز

گل بهار خانم

کيان و کيارش

خاله ستاره

بابای فردا

ويانا کوچولو

سامی پسر خوشگل

خانوم خونه

پرنده کوچک خوشبختی

کلئوپاترا

نی نی کده

 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

یکشنبه ٢ مهر ۱۳۸٥

مامان خسته

 

خسته شدم .به خدا خسته شدم.
احساس می کنم ته یه کوچه بن بست گیر کردم که هیچ راهی برای جلو رفتن ندارم .یا همینجا باید متوقف بشم یا اینکه این راه رفته رو برگردم .
دیگه توانی برای برگشتن و از نو شروع کردن و انگیزه ای برای ایستادن که شاید راهی به جلو باز بشه ندارم .

وقتی می بینم من که چند ماه دارم جای مدیر مستعفی اینجا کار می کنم و این قسمت آخ هم نگفته  اما  هنوز حکم سرپرستی من به مدیریت تغییر نکرده . اما آقایی که به عنوان مدیر مالی اومده اینجا سریع حکم گرفته.
وقتی می بینم که یه مسئول دفتر که با چشم و ابرو آوردن و بردن از من تو شرکت قویتره ،
وقتی تو جلسات به من به چشم یه ضعیفه نگاه می کنن و آقایون نظرات منطقی که می دم  رو مسخره می  کنن و  می خندن  اما بعد همون نظرات مسخره من اجرا می شه بدون اینکه نامی از من برده بشه.
به خدا خسته شدم.

هانا جونم نمی دونم چرا اینها رو برای تو  و اینجا  می نویسم .
اینو می دونم که  اینجا همش باید شیرینکاریهای تورو بنویسم و قربون صدقت برم  اما چه کنم  ، مامانت دیگه داره کم می آره .
هانا جونم کاش دعا نمی کردم که تو دختر بشی ،  کاش پسر می شدی تا دیگه درگیر مشکلاتی که مامانی شده نمی شدی .کاش ...
اما بهت قول می دم عزیزکم که با تمام وجود سعی میکنم که تو  تو این کشور  مدرسه نری حتی مدرسه

نظرات ()