نويسنده وبلاگ

مهین م (mahtabir2@yahoo.com)

من متولد خرداد سال 53 هستم و از وقتي که متوجه شدم يه ني ني تو راه دارم يعني از خرداد سال 84 به فکر نوشتن خاطرات خودم و دخملم افتادم .پس تا وقتي که نوشتن فراموشم نشده مي نويسم

مهین م (mahtabir2@yahoo.com)

آرشيو مطالب

مطالب اخير

دزد اومده!!؟

تولد هانا

بازگشت من !

تولدها

دو ساعت از زندگی من

سال جدید

تولد هانا + اسباب کشی + کار + من درگیر

قصه شب

کمی تا قسمتی کفرناک

خام خام

پ?وند ها

بارون

نگين گل گلی خوشگله

پنجره ای رو به عشق

هانا گل دختر

پری مهربون

گلسا کوچولو .دخمل گلناز جون

وندا و هانا (گلهای گلدون)

هانا کوچيکه خوشگله

یه هانای خوشگل بهمن 84 دیگه

الیاناخوشگله

مامان آرزو و آرش خوشگله

روژین عزیز

پرنیان نازنین (پوپلی)

پرنیان خوشگله

هستی خوشگله

پارمیدا

ققنوس

ستاره طلايی

ملوسک مامان مرجان

يونا فلفلی

سایه جون

مانا گرافیکی

تندیسک ملوس

مهديار کوچولو

هيژا

من و پسرم آرين

شایگان قند عسل

عمو پورنگ

ماجرای من و سارا کوچولو

پرنيان خوشگل

دایی بهنام (جمعمون جمعه)

دفترچه خاطراتم(دخترم نازگل)

جاسمينا (جينا چشم قشنگ)

سايتی مخصوص رمان خوانها

مامان عاشق بابا و نیکان

خاطرات در گوشی من

مامان ايليا

مامان و کسرا خان

مزدای شیطون بلا

پريسا مامان کيا

ابوالفضل کوچولو

مهربانوی عزیز

گل بهار خانم

کيان و کيارش

خاله ستاره

بابای فردا

ويانا کوچولو

سامی پسر خوشگل

خانوم خونه

پرنده کوچک خوشبختی

کلئوپاترا

نی نی کده

 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳۸٤

 

 

تقريبا سه هفته ديگه مونده تا هانای خوشگل من چشمشو به اين دنيا باز کنه .  اما فکر کنم تا اون موقع چشمای من ديگه جايی رو نبينه  .

ديگه تاب و توانم منو گرفتی .کم کم دارم کم می ارم يه جورايی . اون ازشبم که خواب رو ازم گرفتی اينم از روزا که ديگه رمقی برام نذاشتی .

هانا جونم خودتم  می دونی  ضرباتی  که ازت نوش جان می کردم خيلی کم شده . معلومه که تو هم ديگه خسته شدی .حتما انقدر چاق و چله شدی که نمی تونی زياد بازی بازی کنی

 پس بيا يه کاری بکنيم  

اگه  خواستی می تونی زودترم بيايی . من حرفی ندارم  .حتی ساکم رو بستم و آماده آماده  هستم که برم بيمارستان و مثل مامانم که وقتی بچه بودم  رفت بيمارستان ويه نی نی خريد  .منم تورو بخرم و بيام خونه.هان  .... نظرت چيه ؟

اگه فکر کردی مامان می ره خونه و استراحت می کنه تا تو هم راحتتر باشی سخت در اشتباهی . مامان تا آخرين روز می ره سر کار تا بفهمی که مامان هم علائقی داره که اونارو کنار نمی ذاره  (اينم از  شانس توه که مامانی داری با خصوصيات خردادي ) .

 اصلا  دخمل نازم بهتره اين مدت رو دوتايی با هم تحمل کنيم تا بگذره .مثل تمام روزهای سختی که می گذره و مثل برف آب می شه و فراموش می شه .

نظرات ()