نويسنده وبلاگ

مهین م (mahtabir2@yahoo.com)

من متولد خرداد سال 53 هستم و از وقتي که متوجه شدم يه ني ني تو راه دارم يعني از خرداد سال 84 به فکر نوشتن خاطرات خودم و دخملم افتادم .پس تا وقتي که نوشتن فراموشم نشده مي نويسم

مهین م (mahtabir2@yahoo.com)

آرشيو مطالب

بهمن ٩٠

آبان ٩٠

خرداد ٩٠

اردیبهشت ٩٠

اسفند ۸٩

بهمن ۸٩

آذر ۸٩

مهر ۸٩

شهریور ۸٩

امرداد ۸٩

خرداد ۸٩

اردیبهشت ۸٩

فروردین ۸٩

اسفند ۸۸

دی ۸۸

آذر ۸۸

مهر ۸۸

شهریور ۸۸

امرداد ۸۸

تیر ۸۸

خرداد ۸۸

فروردین ۸۸

اسفند ۸٧

بهمن ۸٧

دی ۸٧

آبان ۸٧

مهر ۸٧

شهریور ۸٧

تیر ۸٧

اردیبهشت ۸٧

فروردین ۸٧

اسفند ۸٦

بهمن ۸٦

آذر ۸٦

آبان ۸٦

مهر ۸٦

امرداد ۸٦

تیر ۸٦

خرداد ۸٦

اردیبهشت ۸٦

فروردین ۸٦

اسفند ۸٥

بهمن ۸٥

دی ۸٥

آذر ۸٥

آبان ۸٥

مهر ۸٥

شهریور ۸٥

امرداد ۸٥

تیر ۸٥

خرداد ۸٥

اردیبهشت ۸٥

فروردین ۸٥

بهمن ۸٤

دی ۸٤

آذر ۸٤

آبان ۸٤

شهریور ۸٤

امرداد ۸٤

تیر ۸٤

خرداد ۸٤

مطالب اخير

تولد هانا

بازگشت من !

تولدها

دو ساعت از زندگی من

سال جدید

تولد هانا + اسباب کشی + کار + من درگیر

قصه شب

کمی تا قسمتی کفرناک

خام خام

سفر یه روزه به تنگه واشی

پیوند ها

بارون

نگين گل گلی خوشگله

پنجره ای رو به عشق

هانا گل دختر

پری مهربون

گلسا کوچولو .دخمل گلناز جون

وندا و هانا (گلهای گلدون)

هانا کوچيکه خوشگله

یه هانای خوشگل بهمن 84 دیگه

الیاناخوشگله

مامان آرزو و آرش خوشگله

روژین عزیز

پرنیان نازنین (پوپلی)

پرنیان خوشگله

هستی خوشگله

پارمیدا

ققنوس

ستاره طلايی

ملوسک مامان مرجان

يونا فلفلی

سایه جون

مانا گرافیکی

تندیسک ملوس

مهديار کوچولو

هيژا

من و پسرم آرين

شایگان قند عسل

عمو پورنگ

ماجرای من و سارا کوچولو

پرنيان خوشگل

دایی بهنام (جمعمون جمعه)

دفترچه خاطراتم(دخترم نازگل)

جاسمينا (جينا چشم قشنگ)

سايتی مخصوص رمان خوانها

مامان عاشق بابا و نیکان

خاطرات در گوشی من

مامان ايليا

مامان و کسرا خان

مزدای شیطون بلا

پريسا مامان کيا

ابوالفضل کوچولو

مهربانوی عزیز

گل بهار خانم

کيان و کيارش

خاله ستاره

بابای فردا

ويانا کوچولو

سامی پسر خوشگل

خانوم خونه

پرنده کوچک خوشبختی

کلئوپاترا

 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٠

تولد هانا

 

سلام قلب

تو همین روزها هانا 6 تا شمع رو یه کیک خوشگل رو فوت کرد و پا گذاشت به 7 سالگی.
نمیدونم چرا ، اما وقتی که قبل از فوت کردن شمعها جلوی جماعتی که اکثرشون بزرگسال بودن چشماش رو بست  و وقتی که ازش پرسیدن هانا چرا چشمات رو بستی با آرامش و اعتماد به نفس گفت دارم آرزو میکنم  خیال باطلحس کردم که یه مامان به تمام معنا شدم .فرشته
البته این حسم وقتی ازش پرسیدم چه آرزویی کردی و گفت این یه رازه مژه یه کمی نم کشید .افسوس

به هر حال 7 سالگی یه نقطه عطفه توی زندگی،

 برای من که بود .خیلی خوب یادمه .انگار یهو افتادم تو یه مرحله دیگه ، یه مرحله ی بالاتر از دانایی ،

مثل 15 سالگی یا مثل 21 سالگی یا مثل 30 سالگی ،

البته هنوز به نقطه عطف جدیدتری نرسیدم که بگم .شاید 38 سالگی باشه شاید هم 40 سالگی تعجب

 به هرحال دخملم یه سال بزرگتر شد و من یه سال مامانتر و این هم خیلی شیرینه  از خود راضیهم کمی نگران کننده تر  ناراحت.
میترسم تعداد رازهاش  بیشتر و بیشتر و بیشتر بشه و هانا نسبت به من غریبه ترو غریبه تر و غریبه تر.

 فکر کنم این یه ترس مشترک باشه برای همه مامانهالبخند
 شاید هم برای مامانهایی که یه دختر دارن قلب
 و شاید برای مامانهایی که یه هانا دارنماچ

عزیزکم تولدت مبارک بغل

 

 

 

 

 

 

7 سال از شروع این وبلاگ گذشت .اوائل  هر چند روز یه متن مینوشتم ، بعدش شد هر هفته ، تو یه دوره هر ماه ، الان که هر چند ماه یکبار یه متن مینویسم .این دوره هم میگذره اما امیدوارم برگردم به اول ماجرا ،
یعنی بیفتم تو یه حلقه که باز هر چند روز یه متن بنویسم .

امیدوارم

 

نظرات ()

 

پنجشنبه ٥ آبان ۱۳٩٠

بازگشت من !

 

سلام

باز با پررویی تمام پا شدم اومدم اینجا .از خود راضی

انقدر هر دفعه  زمان اومدنم به  اینجا طولانیتر میشه که حتی دیگه نوشتن هم داره فراموشم میشهناراحت .

مامان مهین

بیشتر شبها ، سرم رو که میزارم رو بالشخواب شروع به جمع و جور کردن اسباب و لوازم تو مغزم  میکنم.
با دقت یه برنامه نویساز خود راضی .بعضی اتفاقات رو میزارم رو اپن آشپزخونه .که در هر حالی ببینمشبغل .بعضی هاش رو میزارم تو پذیرایی که بعضی وقتها آخر هفته یادش بیفتم .مژه
اما بعضی ها رو میبرم تو انباری .قایمش میکنم یه جوری  که بره اون زیر میرا .حالا حالاها نبینمشونقهر .مگه موقع اسباب کشی .
بعد ته مغزم رو یه جارو میکشم  و تمام .چشمک
اما چند وقته هر چی یه چی رو میزارم تو انباری فردا شبش باز پیداش میشهسوال. اون زیر میرا هم نمیره لعنتی .تازگیها  پا میشه میاد  میشینه رو اپن آشپزخونه .منتظر

شده کفشهای میرزا نوروزآخ

هانا

بعد از مدتها برای خودم از یه مرکز خرید چند تا لباس گرفتممژه واستثنا برای هانا چیزی نگرفتیم .

هانا رو به بابا فرزاد : بابا زندگی فقط لباس مباس خریدن برای مامان نیست قهر

 

بدون شرح

 

یه بعد از ظهر ! چند دقیقه ای بود که از هانا هیچ صدایی نمیومد .دنبالش گشتم تا تو آشپزخونه پیداش کردم

 

دیدم پاهاش از آشپزخونه پیداست

این ظرف ته مایه کیک هست که خام خام خورددش!!!!

 

 

 

 

هانا در مدرسه

 

 

 

نظرات ()

 

سه‌شنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٠

تولدها

 

سلامقلب

مامان مهین :


ماه خرداد ماهیه پر از مناسبتهای مختلف تو زندگی من هورا

تولد منمژه
تولد احساس مادرانه منفرشته
تولد وب لاگ منبغل

ای  من ها تولد همتون مبارکهورا

 

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زیبا ساز
فونت زیبا سازفونت زیبا ساز


هانا:


یه روز با هانا تو ماشین یه ترانه ای گوش میدادیم از دریا دادور .تو ترانه کلی از نامزد و نامزد بازی تعریف میکرد

هانا : مامان نامزد چیه ؟سوال
مامان مهین : دخترم وقتی دو نفر تصمیم میگیرن که با هم ازدواج کنن مدتی با هم نامزد میشن که همدیگر رو بهتر بشناسن .یعنی با هم بیرون میرن .مهمونی میرن  و خلاصه اینجوری همدیگر رو بهتر میشناسنقلب .

هانا رفت تو فکر ابرو.با خودم فکر کردم شاید بهتر بود بیشتر براش توضیح بدم .حالا هنوز براش مسئله گنگه .

مامان مهین : هانا جون چرا تو فکری ؟؟؟؟چشمک
هانا : آخه مامان دارم فکر میکنم که اگه اگه  امممم اگه  من  نتونم نامزد پیدا کنم چی کار کنم ؟

دیدم چقدر این مسئله برای خودم گنگ بوده  نه هانا یول

مامان مهین :آخ نگران نباش مامان .تو این نسل تعداد دخترها از تعداد پسرها کمتره و تو هم مطمئن باش که نامزد پیدا میکنی.

و دیگه مطمئنم که هانا قضیه تعداد رو فهمید چون از تو فکر اومد بیرون.خیال باطل

 

روز پدر مبارک

 

 

نظرات ()